پیشاهنگ
فرهنگی-ادبی-اجتماعی

من مست شدم و پایم را روی پدال گاز فشار آوردم بی آن که بدانم در آغاز راهم چیست و در نهایتش کدام ، تنها می دانستم که استاد با من است. استادی که دیری او را گم کرده بودم و امشب یکباره بر من ظاهر شد و من مانند کودکانی که پس از سال ها اسباب بازی گم کرده ی خویش را بازیافته اند ، شادمان شدم و اشک ریختم... بغض تمامی این سال ها فروشکست و من عریان شدم و برهنگیم را در میان هزاران هزار مردمان سخت کوش این حوالی که در انتظار پایان رمضان بودند جشن گرفتم... و اکنون چایی را می نوشم که ساعتها پیش در انتظار استاد دم کرده بودم . اما استاد که آمد تنها شراب نوشیدیم و چای دست نخورده در قوری باقی ماند.

نوازنده می نواخت ، انگار که موسیقی پایان دنیا بود که در آغاز دنیا می سرود و من مست بودم و در ثانیه ها غوطه می خوردم و استاد می سرود ترانه ی رفتن را ... و من روی پدال گاز فشار آوردم و به واقع نمی دانستم که من او را به خانه اش می رسانم یا او مرا ؟! دوستم به من پیام داد که تو را می خواهم و من به او پیام دادم که من خدا را ... و نیک می دانستم که گویی اوست خدا و خدا اوست ، و من در این میان مترسکی را میمانم که میمون وار مزرعه ی بی باری را مراقب است.

استاد از دیاری می گفت که مردمانش در میان سال ها و ماه ها و روزها ، سرگردان ، در انتظار ثانیه ها بودند ... و من اشک ریختم ... و من پس از سال ها گریستم بر این رسم دیرین بدنهاد زندگی ... انگار نمی دانستم قانون صفرها را که از سرها قویتر بود!

مطرب که رفت دنیا به یکباره ساکت شد و من و استاد تنها ماندیم و اینبار تنها شراب بود که می سرود و من مست تر شدم و بیشتر گریستم ، اما همچنان قانون صفرها برایم لاینحل ماند ، و من چقدر زجر کشیدم و چقدر تلاش کردم تا قانونشان را درک کنم اما اشک من بر صفرها رجحان می گرفت، آن گونه که میلیاردها را هم پشت سر گذاردم و ندانستم که چگونه می شود شش قرن عزیزی را در زیر هزاران تن سنگ آهن مدفون کرد؟!!

آه ! سرم درد می کند از این همه اشباح رنگارنگ که بر گردم آشیانه ساخته اند ، اشباح بی سری که مدام در گوش من مادرانه لالایی می خوانند و پدرانه آرغ می زنند . کاش راز گذر این سال ها را دریافته بودم و ذهن کودکانه ام همبازی ثانیه های پر فراز و فرود رفتگرها می شد... صدای خش خش ثانیه ها را می شنوم آن گاه که شهر در بالین روسپیان غزل سرای حافظ خوان آرام گرفته است.

آه ، سرم درد می کند از این همه ترانه های اندوهگین بی دردی که در لا به لای تراکم شادمان موج های نامرئی ، مرا به هیچ می خوانند ... ، سرم را به دیوار می کوبم و سرم دو تکه می شود و از شکاف بی رنگش ،کلمات فواره می زنند.

من اراده کرده ام تا سپیده دم بیدار بمانم و اندیشه کنم در راز تنهایی شاپرک ها، و تا درنیابم که چرا هیچ گاه دو شاپرک با هم به خانه ی ما هجوم نیاورده اند ، نخواهم خوابید!

آری اگر هندسه ی موزونی نباشد چارچوب اندیشه ی کلمات شکل نخواهند گرفت و اگر عقاب بلند پرواز تفکر در میانه ی بزم شکوهمند دانستگی بال و پر نگشاید ، مفهوم مرا پیر مغان چگونه دریابد مگر که معجزتی باشد ، نه در کیفیت روزگاری که در آن بال و پر می گشایم.

سرم را محکم در میان دستهایم میگیرم و فشار می دهم تا فرار نکند ، انگار بال و پر گشوده است امشب و نمی داند که سال های سال باید مرا رهنمون شود در جمع و تفریق معنای آدمی. دستگیره ی گاز را که میپیچانی و فندک میزنی روشنایی شعله نصیبت می شود اما دهانت را که باز می کنی و چشمانت را که می گشایی چیزی جز تاریکی نصیبت نمی گردد! و خمیازه می کشم ، خمیازه های الهی ، آن گونه که موسی و عیسی از لابه لای دندان های کرم خورده ام بیرون می آیند و موسی با عصای معجزت دریای خونی را که از شکاف سرم به بیرون می جهد به دو نیم می کند و عیسی ، مدهوش، انتظار می کشد ، زنده کردن پس از مرگم را !

اما انگار تابوت کش دقیقه های پر تلاطم دنیاست گورکن پیری که مرا به سکوت می خواند. انگار یائسه ی پیریست هرزه عجوز زندگی !

پاسی از نیمه شب گذشته است و در می زند کسی از پشت سالیان دور دلتنگی . در می گشایم . آنی است که قرن ها منتظرش بودم ، معبودی با چشمان فراخ که زیبایی اطلس است و آغوشی آتشین به التهاب خورشید. در میان اندام هوس انگیزش غرق می شوم . مست می شوم از هندسه ی موزون همخوابگی! انگار وجودم در وجودش سرازیر می شود و تمامی دردم در تمامی زندگیش جاری می گردد و آرام و بی صدا سر بر شانه هایش می گذارم و به خواب می روم. خوابی به وسعت چندین هزار سال تنهایی انسان در ازدحام بی بال و پر پیامبران دروغین !

صبحدم از خواب بر می خیزم . صدای خورخور ناموزونی مرا به خویش می خواند. چشمهایم را می گشایم. خویش را همبستر عجوزه ای می بینم که موهای سفیدش در لا به لای دندان های زرد و هراس انگیز کرم خورده اش تابیده است. تهوعی بی کران تمامی وجودم را در می نوردد و استفراغ می کنم قرن ها پرستشم را بر مزامیر دلمرده ی دلدادگی ... آیا این است زندگی؟!


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 18:14  توسط ر.ص  | 

منو با خودت ببر ، هر جا که دوست داری ببر ، ببر به هفت شهر عشق نگاهت ، ببر به لب های پرکرشمه ی وجودت ، ببر به آسمون رنگین کمون حس زیبای زندگیت ، اون جا که "کی یر کگارد "و "ژان پل سارتر "دیگه نترسن و آروم بگیرن  ، اون جا که "کافکا" درک کنه شیرینی زندگی بدون محاکمه رو ، اون جا که هیچ آدمی مسخ زندگی روزمره نشه ، اون جا که " آلبرکامو" بیگانه ای طاعون زده نباشه. منو ببر ، هر جا که میخوای ببر، خودمو سپردم دست تو !
تو شب قدری که به ارزش هزاران سال عبادته ، سجده کردم وجودتو ، بوسه زدم به محراب نگاهت ، بو کردم عطر خوشایند گیسوان پر ناز روحتو ، بزار میون بازوان قلبت آروم بگیرم از این همه اضطراب فلسفه ی وجود ، از این همه خشم و هیاهوی نکبت بار و بی تناسب زندگی ، لحظه ای دنیا رو تو چشات گم کنم و یادم بره تو دنیایی زندگی میکنم که ارزش انسان به اندازه ی ارزنی درخشندگیه ، به اندازه ی قطره ای سرخی بی روح ، از سنگ و کلوخ طبیعته. آره ، میخوام فراموش کنم همه چی رو...
نگو که نمیتونم تو رو به اندازه ی تمام زندگیم دوست داشته باشم ، شراب می ریزم رو فلسفه ی وجودت و سر میکشم جرعه های معرفت رو از سماع سینه های مست بی طاقتت. آخه چند تا صادق هدایت باید جغد کوری باشن تا تو باور کنی اون بانوی اثیریی هستی که باید وجود منو کامل کنه و خط بطلان بکشه به همه ی سردرگمی هام... من امشب مست شدم ، من امشب خودمو فراموش کردم ، یکسره تو بودم ، اندام وجودم فلسفه ی حیات رو فراموش کرد و دچار استحاله ای لذت بخش شد ، غوطه خورد در فوران دلپذیر همخوابگی . خودمو فراموش کردم و دیدم که دلهره از لای در بیرون پرید و طاعون با جرعه ای از شراب لبهات به عطر مدهوش یاس های مواج انگشت های سفیدت مبتلا شد.
سرنوشت این بود که وقتی دست در دست تو در بوستان پر رنگ و لعاب تفرج سیر میکنم ، تلخی عشقی نفرین شده رو فراموش کنم که دست در دست رجاله ی سیاه قضاوت به سلوک تفرعن میره ، تفرعنی که در اون شیخ و شاب هر دو خمار روزی هستن که لکاته ای به احساس پاکم کرشمه می فروخت.
من همونم ، من همونم که همه چیزشو از دست داد تا همه چیزشو به دست بیاره ، من همونم که باور حقیقت بود ، خوب نگام کن! شاید بازم منو بشناسی ، من همونم ، هنوز دارم نفس میکشم، مثه همون روزا ، با این تفاوت که این بار عطر یاس های پشت دیوار مستم می کنه ، پنجه میندازم تو نگاه هوس بازشون و از عطر اندام خوش تراششون مست میشم و فریاد میزنم :
آی مردم! من هنوز نفس میکشم ! و لذت می برم از تنفسم ، و دیگر هرگز نخواهم مرد جز در آغوش زندگی! و دیگر نخواهم رفت ، جز در آغوش رسیدن ! زیرا که دریافته ام ، رسیدن تنها لحظه ای است از میان سال های بیکران امواج وجود!
و خواهم ماند ، نه برای لذتی افزون ، که برای بودنی که احساس مرا ارج می نهد، که خاک وجودم را می پیراید و سر مست خواهم شد از عطر اندوهگین شقاوت ، و پرواز خواهم کرد از زهر مسموم بال های تعصب ، آنها نردبان من خواهند بود ، عشق را می گویم و بخشش را که مرا به آسمان هفتم خواهند رسانید ، آن جا که خاک سجده ام کند و شیطان سر در طاعتم بساید...
و تو ، تو گمان مبر که افسرده ای بی خویشتنم ، که پای بر فرق زهره و ناهید نهادم آن زمان که چون تویی را از خاک پر مهر خویش بیرون راندم ، چونان که عفریتی را از سرزمین مادری ، و مپندار که رجز می خوانم ، که قرن ها از دلاوری های دوران پر رخوت تردید فاصله گرفته ام ، حقیقتی را با تو می گویم که بس آشکار است و شیرین در کام دوستان و زهر در کام دشمنانم : " زندگی می کنم ، آنچنان که شایسته ی روح سبکبالم است و عروج خواهم کرد ، نه با دستانی لرزان از اندوه رفتنت ، که با شادی سماعی از ذکر بودنم ، بودنی که زندگی را در لحظه های بی چون و چرای آزادی می یابد! "
امشب در آغوش پر کرشمه و مست لحظه ها بودم ، گیج از بوسه های شیرین معرفت ، لبریز از بخشندگی آغوشی که مرا به ملکوت روشن هستی برد ، پای کوبیدم بر هر چه هستم ، تا باشم هر آن چه نبودم ، و بودم آن چه که می خواستم زیرا که خواستنی نبود و هر چه بود او بود.
امشب را به خاطر بسپار ، زیرا که زندگی را دریافتی و عطر خوش یاس های طناز معرفت را در اندام موزون احساست لمس نمودی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 11:50  توسط ر.ص  | 

صبح ساعت هفت بار زنگ زد،هر سه دقیقه یک بار،اما بیدار نشدم.دست آخر به خودم مسلط شدم و به زور از رختخواب بیرون اومدم. آثاری از موج کسالت روحی دیشب هنوز در درونم هست. تلاطم روحی بد چیزیه. آدم به هم میریزه. دیروز روز تولدم بود. چه حادثه ی تلخی! پارسال در چنین روزی چه وضعیتی داشتم؟! امسال چه حالی دارم؟! پارسال چند هفته قبل از تولدم بود که خودکشی کردم. تو این یک سال و اندی چی گذشت؟ چی ازم کم شد و چی بهم اضافه شد؟ شاید به تجربه هام اضافه شده باشه و همین طور به دردهام ،اما از حجم تنهاییم چیزی کم نشده. دیشب از زور تنهایی زنگ زدم به یه آشنای غریبه ، کسی که فکر نمیکردم هیچ وقت دیگه باهاش تماس بگیرم. انگار حال اونم بهتر از من نبود. فکر کنم حال همو بدتر کردیم.این چه حکایتیه که در عین این که دور و برمون شلوغه بازم تنهاییم! شاید بلد نیستیم با هم رابطه ی درستی برقرار کنیم ، شاید این نشدنی باشه. هر کسی دنیای خودشو داره. شاید هیچ کس نمیتونه کسی رو درک کنه. احساس خلاء می کنم. این روزا بیشتر قدم میزنم، بیشتر سیگار میکشم و بیشتر فکر میکنم. شاید تا حالا بیشتر عمرم تلف شده باشه. شاید زندگی یک بطالت مفرطه. شاید زندگی کردن و زنده موندن برای افرادی که به خودآگاهی رسیدن یه حماقت باشه. مثه کرم تو هم می لولیم و هم رو به بازی می گیریم، مثه دلقک های سیرک برای هم شکلک در میاریم و برای هم چیزی میشیم که نیستیم ، من برای تو ، تو برای من ، همه برای همه! یه بازی مسخره که انگار هیچ انتهایی نداره. شاید انتهایی داشته باشه، انتهاش همون انتهاست. انتهای همه چیز مرگه. پس چرا هستیم؟! چرا این همه درد رو تحمل میکنیم تا بمیریم؟! چرا زودتر نه؟!

افکار مختلف از خیالمون ، مثل رژه ی سربازها هنگام رفتن به میدان جنگ ، با لباس های متحدالشکل میگذرن که همشون یک تصویر و ذهنیت رو برای آدم پدید میارن: مرگ! مرگ لحظه ها ، مرگ دقیقه ها ، مرگ سال ها و مرگ ما. انگار دنیا هم مثل افکار ما مشوش و در هم و برهمه...

دیروز روز تولدم بود. دوستم یه بسته ی قشنگ که با چند تا گل رز زیبا تزیین شده بود بهم هدیه کردو توی بسته ی هدیه رو هم پر کرده بود از گلبرگ های تازه ی رز. گلبرگ ها که بیرون می ریختن یه جور احساس خاصی داشتم ، شبیه آدمایی که تو ایستگاه قطار ، پیاده شدن مسافرای خسته رو نگاه می کنن . شاید اون گلبرگ ها هر کدوم بیانگر کلمات و جملاتی بودن که به زبون در نمیومدن. آدم باید دوست داشتن رو بلد باشه تا بتونه کسی رو دوست داشته باشه. آدم تا عاشق نشه معنی عشق رو درک نمیکنه. ولی سرانجام همه ی اینا هیچی نیست جز مرگ و نیستی ، بعد از مدتی ،هم عشق می میره و هم عاشق و هم معشوق. زندگی قبرستان آرزوهای آدم هاست. آلبر کامو میگه زندگی پوچه اما بهتر ساختن دنیا در توان ماست. من میگم زندگی پوچه و بهتر ساختن یک امر پوچ کاریست عبث. انگار یه قانونی شبیه قانون تعادل ماده و انرژی این وسط وجود داره. اگه بخوای یه چیزی رو درست کنی حتما به موازاتش باید چند تا چیز دیگه رو خراب کنی. روال این دنیا همیشه یه چیز بوده و هست . یه چیزی نابود میشه تا یه چیز دیگه به وجود بیاد.

دیشب خواب عجیبی دیدم: زیر یه درخت انجیر تنومند با ساقه های در هم پیچیده و برگ های پهن خوابیده بودم. بیدار که شدم دیدم یه مرد ریشوی لاغر اندام که جر پوست و استخوان ازش چیزی نمونده بود با چشمانی درشت و براق بالای سرم نشسته و به مقابل خیری شده. چیزی جز پارچه ی نارنجی رنگ که عورتینشو می پوشوند به تن نداشت. چشمام رو که باز کردم بدون این که بهم نگاه کنه لبخندی به لباش نشست. نسیم ملایمی میومد و برگ های انجیر با هارمونی خاصی تکون می خوردن. ناگهان از اطرافم از میون درختهای انبوه به هم تنیده، زن های زیبای برهنه ای ظاهر شدن که گردنبند هایی از گلهای یاس سفید و معطر به گردن داشتن. به نرمی و آهستگی دور تا دورم حلقه زدن و شروع کردن به زمزمه کردن یه سرود مرموز و دلنشین. با همون حرکات نرم و آهسته لباس هامو در آوردن و لخت مادر زاد منو روی دستهاشون بلند کردن و مثه مراسم تشییع جنازه شروع به حرکت کردن. انگار درختها با سرود اعجاب انگیز اونا با رقص در اومده بودن. حرکت تا رسیده به رودخانه ای عریض که به آرامی در جریان بود ادامه پیدا کرد. با همون حرکات موزون و آهسته به آرامی وارد آب شدن و بعد از این که تا نوک پستان ها ی خوش فرم و برآمدشون داخل رودخانه فرو رفتن منو پایین آوردن و شروع به غسل دادنم کردن. هفت بار تمامی بدنم رو داخل آب فرو کردن و بعد از آب بیرون اومدن و شروع به تزیین بدنم با نقاشی های عجیب و غریب کردن. بعد از ساعت ها که مراسم حنابندان و نقاشی تموم شد، یک دسته گل یاس سفید و معطر به گردنم انداختن و منو روی یه تخت شاهانه ی بسیار زیبا و مرصع نشوندن. در عرض چند دقیقه جلوم پر شده بود از غذاهای رنگارنگ و اشتها آور که بیشتر با گوشت و حبوبات تهیه شده بودن . خیلی گرسنم شده بود و تا تونستم خوردم. بعد از این که حسابی خودمو پر و پیمون کردم ، دوشیزه های برهنه ی زیبا مثل قبل با مهارت هر چه تمام تر باقی مونده ی غذاها رو برداشتن و بردن . بعد از چند دقیقه دوشیزه ها برگشتن و شروع به رقصیدن و سر دادن آوازهای شاد و فرح بخش کردن. سرم از شراب های ناب هزاران ساله گرم شده بود و دیدن اندام برهنه و زیبای دوشیزه ها قلبم رو به تپش مینداخت. بعد از چندین ساعت رقص و پایکوبی ، در حین رقص به سراغم اومدن و منو به همراه تختی که روش لمیده بودم بلند کردن و به یه عمارت زیبای قدیمی بردن که در دل جنگل مخفی شده بود . منو از درون تالارهای زیبا که با مجسمه های زن ها و مردهای برهنه تزیین شده بود گذروندن و به درون اتاقی مجلل بردن که لبریز از گل های رنگارنگ معطر بود. تخت خواب بزرگی در وسط اتاق به چشم میخورد و روی اون تخت، دوشیزه ای با زیبایی باور نکردنی ، برهنه و بزک کرده دراز کشیده بود و با دیدن من لبخند معنی داری به صورتش نقش بست. چشمهاش به روشنی مهتاب بود و مژه هاش پنجه به قلب هر بیننده ای مینداخت. مفتون و مجذوب زیبایی آسمانی دختر شده بودم. دختر با انگشت های کشیده و بلند  به من اشاره کرد که پیشش برم و تازه اون موقع فهمیدم که من و اون توی اتاق تنها هستیم. تنش به سفیدی عاج بود و لبهاش به سرخی خون. توی چشمهای درشت و سیاهش دنیا رو می شد دید و کمند سیاه گیسوان قشنگش که مثل ساقه های درخت انجیر هزاران ساله در هم پیچ و تاب خورده بودن ، آدمو به بی نهایت می برد. کنارش دراز کشیدم و دستم رو روی سینه ی سفت و هوس انگیزش گذاشتم. تنش از شدت حرارت انگار می سوخت. لبهام رو روی لبهای نرم و داغش گذاشتم و در وجودش غرق شدم . مثل دو مار در هم می پیچیدیم و غلت میزدیم. نمیدونم چقدر طول کشید، نمیدونم کجا بودم، نمیدونم اون کی بود ،فقط میدونم تو اون لحظات خودم نبودم و یه موجود دیگه ای شده بودم. انگار داشتم استحاله می شدم و تبدیل به یه موجود دیگه ای شده بودم، شاید تبدیل به یه پروانه یا شایدم یه درخت انجیر تنومند که ساقه هاش در هم پیچ و تاب خورده بودن و بالا رفته بودن. صدای خنده های چندش آوری از دور دست به گوش می رسید. سر گیجه ی تهوع آوری منو در خودش فرو می برد . بوی تهوع آور انجیر پلاسیده فضا رو پر کرده بود.

آروم چشمامو باز کردم. برگ های پهن و بزرگ انجیر با نسیم ملایم صبحگاهی تکون می خورد و هوا لطافتی دلچسب داشت. نور خورشید از لا به لای درختهای در هم تنیده خودنمایی میکرد و گرمای دلچسبی از زمین بدن برهنه ام رو نوازش می داد. انگار چشمه ی آب گرمی از کنارم سرباز کرده بود. کمی به خودم تکون دادم و به بغل دراز کشیدم. دوشیزه ی زیبا در کنارم آرمیده بود، در حالی که گلوش با چاقوی مرصعی که در دستش بود بریده شده بود و جوی باریک خون از گردنش سرازیر بود. من در حوضی از خون خوابیده بودم...

از خواب پریدم. مدتی مثل مسخ شده ها به نقطه ای ثابت خیره موندم. خمار و بی رمق از رختخواب در اومدم و سیگاری آتش زدم و نشئه ی دردآلودش رو در ریه هام فرو دادم. هنوز صدای خنده های چندش آور اون جادوگر پیر هزاران ساله توی گوشم طنین انداز بود . وجودم سنگین شده بود و انگار باری اضافی رو به دوش می کشیدم. احساس زن آبستنی رو داشتم که در اندام نحیفش وجود دیگه ای رو به همراه داشت.

از اون موقع هر وقت خودم رو توی آینه نگاه میکنم هاله ای از صورت دوشیزه ی زیبا ی همیشه خفته رو توی صورتم می بینم. انگار اون زن زیبا جزئی از وجودم شده و هیچ وقت تنهام نمیذاره. همیشه و همه جا با منه . گاهی همهمه ی مبهمی از نفس ها و ناله هاش رو که آمیخته با درد و لذت بودن می شنوم. چشمهام نگاهی از نگاهش رو به همراه دارن و قلبم گرمایی از گرمای وجودش رو در اندامم پخش می کنه. شاید این من نیستم، شاید من اونم. شاید در اون شب اسطوره ای جای من و اون عوض شده باشه. شاید من وجودم و اون ماهیت من رو می سازه یا من ماهیت فرو خورده ی اونم. شاید زندگی جز یک خواب زود گذر نباشه. یک وهم که عنقریب تموم میشه و جاشو به واقعیتی فراتر میده...

شاید اون باکره ی سیاه چشم اساطیری تو بودی، تو که فرسنگ ها اون طرف تر روی قله های بزرگ تنهاییت نشستی و منو نگاه می کنی. به من فکر می کنی که یه روز اسیر نگاه دردمندت شدم. دردی که با وجودم پیوند غریبی داشت. تو ،که بودنم به طرز شگرفی به بودنت پیوند خورده. صدامو می شنوی ؟ خسته ام! من دوباره متولد شدم ، یا این که مردم و الان زیر خروارها خاک پوسیدم و جز خاطره ای از زندگی نیستم.دیروز روز تولدم بود،یک سال و اندی پیش با یاد خسته و ورم کرده ی تو چشم هام رو بستم ،به امید این که دیگه هیچ وقت هاله ی پرکرشمه ی اون باکره ی اساطیری رو توی صورتم نبینم. شاید یک سال و اندی پیش زندگی رو وداع گفتم و جز روحی خسته و سرگردان ، هیچ نیستم ... 

          

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 10:18  توسط ر.ص  | 

سیم کارت اعتباری ارزان است

سر هر چهار راهی می توان خرید.

نمی دانم وجدان اعتباری هم پیدا می شود؟!

من خریدارم

به تعداد تمامی کسانی که بی اعتبارند!

کاش شماره های اعتباری

اینقدر بی اعتبار نبودند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 10:46  توسط ر.ص  | 

دیشب اواخر شب بود که خسته و بی طاقت به خونه برمی گشتم. صدای پخش اتومبیلم رو زیاد کرده بودم تا شاید خستگی و تنهاییم رو لابه لای نت های موسیقی بیتل ها گم کنم. در سر یکی از چهار راه ها پشت چراغ قرمز توقف کردم. همون طور که به اطراف نگاه می کردم با صحنه ای مواجه شدم که منو سرجام میخکوب کرد. یکی از شاگردهام رو دیدم که سرچهار راه با سپندانی در دست گدایی می کرد! چند بار تا حالا اونو از کلاس درس به خاطر انجام ندادن تکالیف بیرون کرده بودم و یه بار پدر و مادرش رو خواسته بودم.

یه روز سر کلاس مشغول تدریس بودم که یهو در کلاس باز شد و پیرزن ژولیده ای در آستانه ی در ظاهر شد. کمی جا خوردم و غافلگیر شدم. برای صحبت با پیرزن از کلاس بیرون رفتم. مادر پسرک بود. هنوز چند کلمه ای بیشتر درباره ی اوضاع نابهنجار پسرش نگفته بودم که سر درد دلش باز شد و بنای گریه و زاری رو گذاشت. پدرش بیکار و معتاد بود و برادر و خواهرش برای تامین مخارج خونه و هزینه ی اعتیاد پدرشون در بیرون از خونه کار می کردن. پدر هم بسیار کج خلق بود و تا می تونست به پیرزن ستم روا می داشت و هر از گاهی اونو آماج مشت و لگدهای خودش قرار می داد. دلم از این همه ستم و قساوت به درد اومد و پیرمرد رو هم قربانی روزگار خودش یافتم. اشک در چشمانم حلقه زده بود و ادامه ی صحبت با پیرزن رو ناممکن دیدم. حرفام رو کوتاه کردم و از پیرزن خداحافظی کردم و به کلاس برگشتم. تصمیم گرفتم دیگه برای انجام تکالیف به پسر بخت برگشته سخت نگیرم و بیشتر هواشو داشته باشم.

تا دیشب که پسرک نحیف و رنجور رو سر چهار راه مشغول گدایی دیدم، با سپندانی در دست بین اتومبیل ها راه می رفت و پول می گرفت. دستم رو جلوی صورتم گرفتم که مبادا پسرک منو ببینه و خجالت بکشه و غرورش پیش معلمش بشکنه. اون پسرک بیچاره تعطیلات تابستونش رو باید با گدایی سپری کنه! صدای موسیقی رو کم کردم و دنیا برام رنگ دیگه ای پیدا کرد. انگار همه چیز برام سیاه و سفید شد. نمیدونم چقدر گذشت . با صدای بوق اتومبیل های پشت سرم و سرو صدای مردم به خودم اومدم. صورتم از اشک خیس شده بود. مدتی چراغ سبز شده بود و من حرکت نکرده بودم. با عجله حرکت کردم، در حالی که اشک مجال کمی به بینایی می داد. در راه قطرات اشک هر از گاهی روی گونه هام می لغزید و غم دلم رو بیرون می ریخت.

با خودم میگم گناه اون پسرک بخت برگشته چیه؟! سهم اون از عدالت چقدره؟! چرا یه نوجوون کم سن و سال باید برای امرار معاش گدایی کنه ؟! در کشوری که هر گوشه اش معدنی است از ثروت و قابلیت ، چراباید فقر و فساد بیداد کنه و مردم برای برطرف شدن ابتدایی ترین نیازهاشون با سخت ترین مصائب دست و پنجه نرم کنن و به جون هم بیفتن؟!

تمامی اینها و ده ها پرسش بی پاسخ دیگه به ذهنم هجوم آوردن و منو دچار سرگیجه ای تهوع آور کردن. ادامه ی رانندگی در این شب تیره برام ممکن نیست! کنار می کشم و در گوشه ای توقف می کنم. صدای موسیقی رو بالا می برم و صندلی رو می خوابونم تا شاید کمی آروم بشم. صدای موسیقی بیتل ها تمام فضا رو پر کرده :


Imagine there's no Heaven"
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace

You may say that I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world

You may say that I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
"And the world will live as one

"تصور کن بهشتی وجود نداشته باشه/سهل است اگر بکوشی/نه دوزخی در فرو دست/برفرازمان تنها آسمان / تصور کن تمامی مردم/در حال زندگی کنند.

تصور کن هیچ کشوری وجود نداشته باشد/ کار دشواری نیست/ هیچ چیزی برای کشتن یا مردن/ و هیچ مذهبی/ تصور کن همه ی مردم، در صلح زندگی کنند.

شاید رویاییم بخوانی / اما تنها من نیستم/ امید که روزی به ما بپیوندی / و دنیا یکی شود.

تصور کن مالکیتی نباشد/ نمی دانم آیا می توانی یا نه/ بی نیاز از آز و طمع / برادری بشر / تصور کن تمامی مردم ، دنیا را با هم سهیم شوند.

شاید رویاییم بخوانی / اما من تنها نیستم / امید که روزی به ما بپیوندی/ و دنیا یکی شود."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 14:49  توسط ر.ص  | 

"لا لا ، لالا ، گل پونه، گدا اومد در خونه ، يه نون دادم بدش اومد ، دو نون دادم خوشش اومد ، خودش رفت و سگش اومد... ". لالايي مادرم بود كه با گرماي ظهر تابستون و عطر سيب هاي گلاب در هم مي آميخت و سرمستي مفرطي رو در من ايجاد مي كرد. گاه گاهي برام داستان مي گفت، داستان شنگول و منگول، حكايت پيرمرد خاركن، قصه ي گربه چكمه پوش و ماجراهاي كپي كه زاده ي تخيل خود مادرم بود . بعضي مواقع هم برخي اشعار فروغ رو برام مي خوند ، چقدر زيبا و حزن انگيز بودن و چه درد عميقي رو به سراسر وجودم سرازير مي كردن. شايد هيچ كس از يه كودك سه چهار ساله انتظار نداشته باشه كه تا اين حد در عمق يك شعر يا داستان فرو بره ، ولي خوب يادمه كه اون زمان ها خيلي خوب تنهايي و درد فروغ رو احساس مي كردم و با بعضي چيزهايي كه از اطراف درباره ي زندگيش مي شنيدم ، تطبيق مي دادم :

" نمي دانم چه مي خواهم خدايا

به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خسته ي من

چرا افسرده است اين قلب پر سوز؟!

ز جمع آشنايان مي گريزم

به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگي ها

به بيمار دل خود مي دهم گوش..."                  

هنوز طرح جلد اون كتاب رو به خوبي يادم هست. مجموعه ي اسيرش بود، با اون همه خاطره و اون همه حرف ها و حكايت ها ...

هر از گاهي نفس نسیمی از لا به لاي درختاي سيب و به و گيلاس به اتاق سرازير مي شد و گرماي رخوت انگيز تابستون رو اندكي تلطيف مي كرد. انگار همه ي مردم خواب بودن و فقط من بودم كه با اون سكوت حزن انگيز و ملال آور ، دست و پنجه نرم مي كردم و منتظر موقعي بودم كه با بيدار شدن پدرم ، طلسم سكوت و رخوت در هم بشكنه و دوباره جوش و خروش خونه رو پر كنه و تنهايي من تموم بشه. انگار ماهي هاي قرمز و بزرگ توي حوض آب وسط حياط هم خواب بودن و روي پاشويه ي حوض دراز كشيده بودن و شيطوني و بازيگوشي و ملق و وارو زدن رو فراموش كرده بودن... انگار دنيا زير خروارها خروار گرما و سكوت و سكون داشت نفساي آخرش رو مي كشيد.

اون كوچه ي پر درخت و قشنگ، اون خونه ي سر نبش بزرگ و خاطره انگيز با اون حياط پر درخت و اون حوض آب پر از ماهي قرمزش، صداي پيرمرد پنبه زن، صداي مرد چاقو تيزكن، صداي شيرفروش محله كه با موتورش شير مي آورد ، هيچ وقت از ذهنم پاك نمي شن و جزو شيرين ترين و دلنشين ترين نماهنگ هايي هستن كه تا حالا تو زندگيم ديدم و شنيدم.

بعد از ظهر وقتي پدر و مادر و برادر و خواهرهام از خواب بيدار مي شدن ، يواش يواش زندگي به خونه برمي گشت و جوش و خروش دوباره از سر گرفته مي شد. اشتياق به زندگي تو رگهام موج مي زد و شيريني اونو توي تموم وجودم احساس مي كردم. فكر كنم بيشتر وقتم رو با برادر و خواهرهام مي گذروندم و دنبال اونا اين طرف و اون طرف مي رفتم. وقتي درس مي خوندن توي دست و پاشون مي پلكيدم و ازشون چيزي ياد مي گرفتم. دفتر و كتاباشونو بو مي كشيدم و احساس مي كردم كه اين بو رو بايد به خاطر بسپرم ، بوي كتاب و كاغذ و قلم رو كه تو تموم زندگيم جزو نزديك ترين كسانم بودن. چه نسيم جان افزايي ميومد و چه موسيقي با شكوهي بود صداي خش خش شاخ و برگ ها كه لاي هم مي پيچيدن و همديگر رو نوازش مي دادن. چه اشتياق و هيجاني تو فضا موج مي زد و چه صميميت دلچسبي همه جا به چشم مي خورد.

خونه ي مادر بزرگم چند كوچه بالاتر از كوچه ي ما بود، با حياطي بزرگ تر كه بزرگ ترين ساكن اونجا يه درخت توت تنومند بود كه سايه ي خودشو رو تموم خونه مي انداخت. چه توت هاي شيرين و دلچسبي داشت و چقدر جذاب و خاطره انگيز بود همكاري فاميل و بستگان براي تكان دادن درخت و گرفتن سر چادر براي توت خوري! شايد بيشتر از بيست نفر دور هم جمع مي شديم و اون درخت اونقدر بزرگ و بخشنده بود كه به هممون به اندازه ي كافي توت مي داد و همه شاد و خرم ، توت هاي ريخته شده در صافي ها و كاسه ها و قابلمه ها رو چند تا چند تا مي خورديم. هنوزم وقتي بعد از سال ها از اون كوچه ي قديمي مي گذرم، بوي توت هاي پلاسيده كه روي زمين ريخته بودن رو احساس مي كنم. بوي عطر  سبزي هاي سبزي فروش محله رو كه هنوزم بعد از سی و اندی سال مغازش به راه هست و خاطرات گذشته رو بهم یادآوری می کنه. دیگه از اون خونه ی قدیمی و اون حوض آب و اون محله ی با صفا خبری نیست و جاشون آپارتمان های بلند مثه قارچ در اومدن، ولی بعضی چیزای اون محله هنوزم دست نخورده و پابرجان. هنوز بعضی سنگ فرش های اون کوچه همون سنگ فرش های قدیمین و وقتی روشون راه میرم صدای قدم های کودکیمو می شنوم. هنوزم بیشتر درختای اون کوچه ، همون درختای قدیمین که زیرشون دوچرخه سواری می کردیم و دنبال هم می دویدیم ، اما انگار اون درختا دیگه هیچ وقت شور و نشاط و سرسبزی قدیم رو ندارن و اونا هم مثه من در حسرت اون روزای خوب ، آه می کشن و به آسمون نگاه می کنن. شاید منتظر معجزه ای هستن و فکر می کنن این روزای تلخ و هراس انگیز بالاخره تموم می شه . نگاهی مایوس و مردد بهشون می کنم و با دست ساقه های تنومند و پیرشونو نوازش می دم و تو دلم می گم :

"... می گم این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته ، دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه 

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه ..."

اون روزا می شد با یه ماشین کوکی همه جای دنیا رو گشت و با یه مشت گل و سنگ تو باغچه ی زیر درخت گیلاس خونه ای ساخت که تموم مردم دنیا توش جا بشن و به خوشبختی برسن. خونه ای که هیچ وقت مثه خونه ی کپی آتیش نگیره و مقابل خونه ، جنگل پر درختی باشه که هیچ گرگ بدجنسی توش زندگی نکنه . حتی شنگول و منگول و حبه ی انگور و مامانشون هم می تونستن بیان اونجا زندگی کنن و مامانشون وقتی می خواست بره خرید ، خیالش راحت بود که هیچ گرگ بدجنسی نمی تونه خودشو به شکل اون در بیاره و بچه هاشو بخوره. توی اون خونه حتی می شد یه اتاقشو فقط به شکلات و شیرینی اختصاص داد، اون قدر که آدم هر چی می خوره تموم نشه . چی می شد اگه حتی عباس خله ، خدمتگزار همسایمون که هر از گاهی میومد آب حوض خونمون رو عوض کنه هم میومد تو اون خونه با ما زندگی می کرد؟ اما نه ، اون دیوونه س ، ممکنه یه بار به سرش بزنه و هممونو خفه کنه ! ولی اون طفلک که هیچ وقت کسی رو خفه نکرده بود ! میومد ساکت و مظلوم آب حوضمونو عوض می کرد و می رفت. فقط هر از گاهی با خودش حرف می زد. تازه ماهی های توی حوض که ازش نمی ترسیدن ! اگه اون خطرناک بود ماهی ها حتما ازش فرار می کردن. ولی اونا خیلی راحت وقتی دستشو تو آب می کرد میومدن دستاشو می بوسیدن و نوازشش می کردن، بعد هم لم می دادن روی دستاش تا اونا رو توی سطل آب بذاره. ولی ماهیا از دست من فرار می کردن. شایدم  اصلا عباس خله دیوونه نبود و فقط بعضی وقتا با ماهیا حرف می زد. شایدم زبون اونا رو بلد بود و اونا هم حرفاشو می فهمیدن . اصلا چرا خدا عباس خله رو شفا نمی ده ؟! خوبش کنه بیاد با هم تو اون خونه ی گلی با آدمای دیگه زندگی کنیم. یه حوض پر از ماهی قرمزم می سازم که هر وقت خواست بره با ماهیا حرف بزنه. یه حوض آبی پر از آب که هیچ وقت کثیف نشه، تا عباس خله مجبور نشه هی سطل سطل آب بکشه و لباساشو خیس کنه ، مگه عباس خله سرما نمی خوره؟! شاید دیوونه ها هیچ وقت سرما نمی خورن! پس چرا هر وقت میرم تو حوض آب با ماهیا بازی کنم مامانم منو دعوا می کنه که سرما می خوری ؟!

اگه خدا عباس خله رو شفا بده اونوقت شاید اونم زبون ماهیا رو بهم یاد بده و منم بتونم با اونا دوست بشم و اونا بیان دستای منم ببوسن و باهام بازی کنن. مامان میگه خدا همه کار می تونه بکنه، پس چرا عباس خله رو خوب نمی کنه ؟! چرا هر چی من براش دعا می کنم خدا به حرفام گوش نمی ده؟! اصلا چرا خدا هم از اون بالا نمیاد با آدمای دیگه توی این کلبه ی گلی با هم زندگی کنیم، تا مجبور نشم هی از راه دور صداش بزنم و سرمو بالا بگیرم و آخرش مطمئن نباشم حرفامو شنیده یا نه ؟! اگه بیاد بهش قول میدم دیوارای خونه رو هم براش با کاشی های رنگی قشنگی که دارم ، رنگ و وارنگ کنم. خدایا اگه عباس خله رو شفا بدی من قول میدم پسر خوبی باشم و دیگه دزدکی سیگارای توی جا سیگاری اتاق پذیرایی مونو  بر ندارم آتیش بزنم، حتی دیگه قول می دم ماهیای توی حوض آبو با چوب نزنم . آخه چرا اگه آدم بره تو حوض آب سرما می خوره؟! مامان میگه وقتی عباس خله کوچیک بوده شیطونی کرده و مامانش با ترکه ی انار زده کف پاشو اونم دیوونه شده. آخه مامان هم به این بدی میشه ؟! چرا باید خدا همچین مامانایی خلق کنه؟! آخه عباس خله که کوچیک بوده و نمی دونسته بد و خوب چیه و شیطونی کرده! یعنی ممکنه منم یه روزی که شیطونی می کنم مامانم منو بزنه و منم دیوونه بشم ؟! ولی مامان من هیچ وقت منو با ترکه ی انار نمی زنه که . فقط بعضی وقتا با دست می زنه پشت دستم یا وقتی دیگه خیلی عصبانیش می کنم نیشگونم می گیره. اگه یه روزی من خل بشم آب حوض کی رو خالی کنم؟! شاید وقتی دیوونه بشم بتونم با ماهیا دوست بشم و باهاشون حرف بزنم.

مامانم میگه اگه شیطونی کنی لولو از اون طرف دیوار میاد می بردت. لولو معمولا ظهرها که مامان بابام می خوان بخوابن پیداش می شه و پشت دیوار خونمون قایم میشه و منتظر می مونه تا اگه من تو حیاط رفتم و سرو صدا کردم بیاد منو ببره. آخه این لولو مگه بیکاره که دائم میاد پشت دیوار خونمون کشیک منو می کشه ؟! این همه خونه تو این شهر به این بزرگی ، چرا نمیره سراغ بچه های خونه های دیگه ؟! شایدم هر خونه ای برای خودش یه لولو داره ! اصلا شاید به تعداد بچه های توی خونه ها لولو وجود داره! آخ ، خدا کنه شادی ، دختر همسایمون ، شیطونی نکنه که لولو بیاد ببردش! اگه لولو اونو ببره من با کی بازی کنم؟! آخه این خدای مهربون چرا نمیاد تموم این لولوها رو بزنه و فراری بده؟! یادم باشه امشب وقتی بابام می خواد نماز بخونه برم باهاش نماز بخونم و دعا کنم خدا این لولوها رو حداقل از این کوچه ببره. ولی شایدم خدا باهام قهر کرده؟! مگه مامانم اون روزی بهم نگفت وقتی بابات داره نماز می خونه نرو هی روی کولش بپر و اذیتش کن، خدا قهرش میاد و ممکنه همون جا سنگت کنه؟! ولی من وقتی آقاجون نماز می خوند رفتم روی پشتش سوار شدم و به گردنش آویزون شدم. نکنه همه ی این سنگایی که تو کوچه ها هستن ، همشون یه روزی مثه من یه بچه ی شیطون بودن که موقع نماز باباشونو اذیت می کردن؟!

امروز شادی بهم گفت شاه می خواد بیاد شهرمونو از تو خیابون سر کوچمون رد بشه. راستی شاه چه شکلیه؟! عکسشو زیاد دیدم ، ولی میشه همون چیزی که تو تلویزیون دیدم همون باشه ؟! عین خودش ؟! میشه وقتی منو می بینه بیاد جلو و نازم کنه و جلوی شادی کلی ازم تعریف کنه؟! اصلا شاه کسی رو هم ناز می کنه ؟! فکر کنم شاه روی بدنش یه جایی یه عکس تاج داشته باشه، عکسی که همون موقعی که به دنیا اومده رو بدنش بوده و همه فهمیدن که اون شاهه ! یادم باشه رفتم حموم تمام بدنمو نگاه کنم ببینم من روی بدنم عکس تاج ندارم ؟! چه معلوم ، شاید منم یه روزی شاه شدم !

یه عالمه مردم دو طرف خیابون جمع شدن و دستاشونو به علامت پیروزی نشون میدن و میگن :"جاوید شاه!" شاه رو یه ماشین رو باز اومد از اونجا گذشت و برای مردم دست تکون داد. اونقدر جمعیت زیاد بود که من نتونستم درست شاهو ببینم و خودمو بهش نشون بدم. اصلا میون اون همه آدم بزرگ شاه چطوری می خواد منه به این کوچیکی رو ببینه و برام دست تکون بده ؟! من همچین دستمو بلند کرده بودم و از ته دل جاوید شاه ، جاوید شاه می گفتم که رگای گردنم بیرون زده بود. وقتی برگشتم خونه حالم یهو بد شد و مریض شدم. مادرم می گفت چشمش زدن ! سپند آورد بالای سرم گردوند و دود کرد. ولی حالم بهتر نشد. بعد از ظهر منو بردن پیش دکتر. آقای دکتر چند تا آمپول برام نوشت که از ترس بدنم مور مور شد ، ولی به خودم گفتم باید نشون بدی که یه مردی و صدات نباید در بیاد. فقط به مامانم گفتم برای آمپول زدن ببردم پیش خانم آفرین که خوب آمپول میزنه. خانم آفرین پیرزن مهربون و دوست داشتنی هست. اون طوری آمپول می زنه که آدم زیاد دردش نمیاد. وقتی برگشتیم خونه ، ننه جون اومد بالای سرمو دستشو گذاشت رو پیشونیم. به مامانم گفت براش یه تخم مرغ و یه ظرف و یه تیکه زغال و دو تا سکه بیاره. بعد ننه جون نشست و با زغال یه چیزایی روی تخم مرغ نوشت و سکه ها رو دو سر تخم مرغ گذاشت و شروع کرد اونا رو فشار دادن و یه چیزایی زیر لب گفتن. مدت زیادی نگذشته بود که تخم مرغ شکست و ریخت تو کاسه. بعد ننه جون یه چیزایی در گوش مامانم گفت و بعدش بلند شد و رفت تو ایوون نشست و تو راه گفت :" تو فکر می کنی من شماها رو چه جوری بزرگ کردم دختر جون ، صد بار بهت گفتم بچه رو هر جایی نبر که به زبون بیارنش !" مامانم تندی رفت برای ننه جون قلیون چاق کرد و با یه استکان چایی گذاشت جلوش. منم رفتم پیش ننه جون رو ایوون نشستم و زل زدم به نقش و نگارای روی قلیون. به ننه جون گفتم عکس این مرد با این سبیلای بزرگ مال کیه؟! ننه جون گفت این عکس ناصرالدین شاهه مادر جون. گفتم همین شاهی که اومد از تو خیابون رد شد؟! اون که سبیل نداشت؟! ننه گفت نه مادر جون این شاه مال زمانای قدیمه. گفتم پس چرا عکسشو الان روی قلیونا می کشن؟ ننه گفت خوب لابد زیاد قلیون می کشیده ننه جون. بعد هم نگاهی به مامانم کرد و هر دو خندیدن. گفتم منم می خوام قلیون بکشم. ننه جون گفت نه عزیز دلم اگه بچه ها قلیون بکشن سبیلشون کج در میاد! دستی روی بالای لبم مالیدم و گفتم خوب دخترا چی ؟ اونا که سبیل ندارن؟! ننه جون که کم کم داشت حوصلش سر می رفت بهم گفت برو ننه جون هوا داره خنک میشه ، نزدیک پاییزه ، تو هم مریضی ، برو زیر پتو بگیر بخواب ، برو مادر جان ! بعد رو به مامانم کرد و گفت تو هم یادت نره فردا نوبت روضه ی منه ، به حاج ملا حسن هم یادآوری کردم که حتما بیاد. امروز رفتم حرم سر راه آجیل مشکل گشا گرفتم و بردم حرم دادم یه آقایی تبرکش کرد. نمی دونی دختر جون چقدر نورانی و با خدا بود. تو چشام نگاه کرد و گفت چرا اینقدر گرفته ای هم شیره، مگه خدا بهت پشت کرده ؟! گفتم نه حاج آقا خسته ام ، چند سر عائله رو دارم دست تنهایی بزرگ می کنم، شوهرم خیلی وقته عمرشو داده به شما ، اگه حقوق بازنشستگی اون خدا بیامرز نبود که هر ماه برم بگیرم معلوم نبود این طفل معصوما رو چه جوری می خواستم به این جا برسونم. بهم گفت همشیره برو چند بار سوره ی واقعه رو بخون دلت سبک میشه. یه صدقه ای هم بده که خدا پشت و پناهت باشه. دست کردم تو کیفمو ده تومن بهش دادم ، گفتم سید خدا اینو به هر کسی که می دونی مستحقه بده. نمی دونی مادر جان چه صورت نورانی و با خدایی داشت. قرار شد چند روز دیگه بیاد خونه و خمس و زکات مالمو حساب کنه. میگه اگه کسی خمس و زکات نده تو این دنیا و اون دنیا روی آرامشو نمی بینه. مادرم رو کرد به مادرشو گفت، راستی ننه جون ، آقا رفته از فروشگاه ادارشون چند کیسه برنج و حبوبات گرفته ، زیادن باز کخ می زنن، بیا یه مقدارشو بدم ببری. ننه گفت ، مادر جون من خودم رفتم فروشگاه چند کیسه گرفتم ، اون قبلی هام هنوز تموم نشده، چند مشت نمک بریز توشون دیگه خراب نمیشن. راستی نوبت روضه ی تو کی بود فردا به حاج ملا حسن بگم که یادش نره. مادرم همون طور که قلیون رو از دست ننه جون می گرفت گفت ، شنبه ی هفته ی دیگه. مادرم سر قلیون رو روی لباش گذاشت و شروع کرد به کشیدن. گل مصنوعی توی شیشه ی قلیون شروع کرد به ملق و وارو زدن. من که حوصلم سر رفته بود رفتم تو اتاق و روی تخت خواب دراز کشیدم. صدای تلویزیون از اتاق دیگه میومد. دستامو جلوی چشام گرفتم و بهشون نگاه کردم. راستی این دستا قراره در آینده چه کار بکنن؟ من وقتی بزرگ بشم دستام چه شکلی میشن؟ باید چه کار کنم که منم مثه اون آقاهه که ننه جون گفت نورانی بشم؟ خوش به حال اون آقاهه ، دیگه شبا مجبور نیس تو تاریکی بخوابه و وقتی لامپ رو هم خاموش می کنن اطرافش روشنه !

تو همین فکرا بودم که صدای ننه جون رو شنیدم که از مادرم خداحافظی کرد و رفت. مادر به سراغم اومد و دستشو روی پیشونیم گذاشت و گفت ، الحمد لله تبت پایین اومده. بر چشم بد لعنت ! بعد پیشونیمو بوسید و شروع کرد قصه گفتن:" یکی بود کی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود " راستی چرا مامانم همیشه می گه غیر از خدا هیچ کس نبود؟! شاید به خاطر اینه که خدا خیلی از آدما بزرگتره و وقتی از آسمونا میاد پایین دیگه آدما دیده نمیشن ! مامان داشت قصه شو تموم می کرد و پلک های من سنگین و سنگین تر می شد و تو رویاهام خودمو جای پیرمرد خارکن می ذاشتم و فکر می کردم وقتی بزرگ شدم مثه پیرمرد خارکن اگه دست خالی به خونه برگردم و نتونم برای بچه هام غذا ببرم چقدر بد میشه! تو رویاهام به اون گرگ بدجنسی فکر می کردم که خودشو به شکل شنگول و منگول در آورد و اونا رو خورد. نکنه یه وقت یه نفر خودشو شبیه مامان بابام در بیاره و بیاد منو بدزده ببره ! باید حواسمو جمع کنم! تو رویاهام اون دیو بدجنس و زشتی رو می دیدم که پشت دیوار خونمون قایم شده و هر لحظه ممکنه آرامش و امنیت ما رو به هم بزنه. راستی این دیو بدجنس کی به خونمون حمله می کنه ؟! اگه حمله کنه حتما آقاجون که خیلی زورش زیاده از پسش بر میاد و فراریش می ده. شاید حتی بتونه اونو بکشه و برای همیشه از شرش خلاص بشیم !

تو رویاهام اون کلاغ پیری رو می دیدم که دائم در حال پرواز بود و مادرم همیشه آخر قصه هاش ازش یاد می کرد و می گفت ، قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید. از پنجره نسیم خنکی به داخل وزید . مادرم پنجره رو بست. از تو حیاط صدای باد و به هم خوردن شاخ و برگ ها میاد. راستی کلاغ قصه های مامانم کی به خونش می رسه ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 20:13  توسط ر.ص  | 

اتومبیل، با سرعت در جاده های پر پیچ و خم کوهستانی پیش می رفت. جاده های باریکی که گاه تا دره های عمیق و مرگ آور فاصله ی چندانی نداشت و آدم می تونست از اون بالا حقیر بودن زندگی رو احساس کنه. راننده انگار تمام پیچ و خم ها و دست اندازهای راه رو از حفظ بود. پیچ های تند و کور رو اونقدر سریع و بی احتیاط می گذروند که اگه اتومبیل دیگه ای از مقابل می اومد حتما فاجعه ای رخ می داد . بیشتر قسمت های جاده ، خاکی بود و ناهمواری و پیچ های تند راه ، گاه تهوع آور می شد. از پیرمرد پرسیدم چند سال تو این مسیر رانندگی می کنه ؟ با شنیدن سئوالم خنده ی بلند و چندش آوری سر داد که مو به تنم راست شد. مدتی در سکوت گذشت و بعد با صدایی خشن و بریده بریده ، جواب داد : "خیلی ساله ... خیلی !" . دوباره ازش پرسیدم :" اون جایی که داریم میریم چه جور جاییه ؟ " باز هم مدتی در سکوت گذشت . جاده کم کم کوه ها و تپه های تو در تو رو پشت سر می گذاشت و حالا به دشت وسیعی رسیده بود که برهنگی و خشکی اون آدمو تحت تاثیر قرار می داد. پیرمرد ، صورت زمخت و پر چین و چروکش رو به طرفم برگردوند و از میون خنده ی زهر آگینش تونستم دندونای زرد و کرم خوردشو ببینم . صورتش رو دوباره به جلو برگردوند و اینبار آهسته اما با لحنی جدی تر گفت :" سال های زیادیه که امثال تو رو دارم می برم اونجا ... همه همین سئوالو می پرسن ، صبر داشته باش ، خودت می فهمی."

پیرمرد، رنگ و بوی سال های تنهایی و مردگی رو می داد . بویی که هر چی می گذشت بیشتر و بیشتر می شد. ماشین بدون توقف به راه خودش ادامه می داد و انگار هیچ نیرویی قدرت اونو نداشت که به حرکتش پایان بده. هر چی بیشتر می گذشت درد بیشتری رو تو تموم عضلاتم حس می کردم. احساس می کردم دارم پوست میندازم و دچار یه جور استحاله ی بدون وقفه شدم. احساس می کردم توی آبی گرم و لزج معلقم . صدای نعره هایی از دور دست به گوش می رسید ، جیغ های گوش خراشی که قلب آدمو تکه تکه می کرد . دچار سرگیجه و تهوع عجیبی شده بودم. انگار توی تونلی ساکت و بی انتها به سرعت پیش می رفتم . پیرمرد به طرز عجیبی تار و کم رنگ می شد . انگار داشتم اونو از داخل لنز دوربینی می دیدم که تنظیمش به هم خورده بود و هر چی می گذشت تصویرش تارتر می شد . نمی دونستم خوابم یا بیدار ! فقط صدای زمزمه های غریب و رمز آلود پیرمرد رو می شنیدم که انگار داستان دور و درازی رو نقل می کرد. داستانی که هیچ انتهایی نداشت. شاید پیرمرد داشت حکایت زندگی خودشو زمرمه می کرد . حکایت سال های بی نهایتی که این همه مسافر رو توی این جاده ی صعب العبور و تهوع آور جا به جا کرده.

کم کم ، اضطراب و دلهره داشت وجودمو  لبریز می کرد. هوا رو به تاریکی می رفت و چهره ی پیرمرد خشن تر و ترسناک تر می شد. سعی کردم سکوت زهر آگین بینمون رو بشکنم و دوباره سر صحبت رو باهاش باز کنم. بهش گفتم : " چند ساله که اونجا زندگی می کنی ؟ " اینبار خیلی سریع و قاطعانه جوابمو داد :" هیچ وقت ، دیگه چیزی نمونده ، داریم می رسیم ." سنگینی قلبمو احساس می کردم. دوست داشتم در ماشینو باز کنم و بیرون بپرم. ولی چطوری ؟! کجا ؟! حالا هوا کاملا تاریک شده بود و جز روزنه ی کوچکی از روشنایی در مقابلم هیچ چیزی دیده نمی شد. دوباره با صدایی لرزون و مردد پرسیدم :"پس تموم این سال ها کجا زندگی می کردی ؟!" انگار صدای انفجاری به گوشم رسید. صدایی شبیه فریاد بود . شاید صدای خودم بود . شاید صدای ترکیدن یک مخزن بزرگ آب بود . صدای ضجه ی درد آور و هراس انگیزی به گوش می رسید. پیرمرد کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد. بعد به یکباره همه جا رو سکوتی مطلق فرا گرفت. انگار همه چیز متوقف شده بود . انگار تو فضا معلق بودم و داشتم با حباب های ریز و درشت رنگارنگی بازی می کردم. صدای پیرمرد از دور دست ها به گوش می رسید که یه جمله رو تکرار می کرد : " من متعلق به هیچ سرزمینی نیستم ... "

حباب ها یکی پس از دیگری می ترکیدن و من فشار زیادی رو روی سرم احساس می کردم. به گمانم داشتم از فضایی تنگ و لیز می گذشتم. به سختی پلکامو باز کردم و نور شدیدی چشامو آزار داد . با بدنی لزج و خون آلود و با ضربه های مکرری بر پشت ، تونستم نخستین نفس های زندگیمو تجربه کنم...

نخستین نفس ها ، بوی غریبی رو به مجاری درونم سرازیر کرد. بویی که خیلی شبیه بوی پیرمرد هزاران ساله بود. انگار به یکباره درونم لبریز از نفس های متعفن گورکن پیر تابوت کش شد. نفس هایی که هنوز در اعماق وجودم ادامه دارن و هر چی می گذرن بوی تعفنشون غلیظ تر و غلیظ تر میشه. با اولین جریان هوایی که به حلقم سرازیر شد ، چیزی درونمو  محبوس کرد. احساس کردم تا ابد محکوم به حبسی شدم که پیرمرد هزاران ساله برام رقم زده بود . تصاویر مبهم و کدری رو می دیدم که در وجودم نوعی احساس یاس و تنهایی به وجود می آورد . تصاویر گیج و مبهمی که هر کدوم با شتاب از جلوم می گذشتن و هیچ احساس و مفهومی رو در من به وجود نمی آوردن. زمزمه های غریبی اطرافمو پر کرده بود و احساس می کردم دارم متورم میشم و کش میارم. حس عجیبی روی لبهام و طعم غریبی روی زبونم اومد. انگار داشتم قسمتی از وجود گورکن پیر رو می مکیدم. گورکن پیری که بااون نعش کش سیاه متعفنش منو به این سرزمین آورد.

شاید تو هم تو همون لحظه به دنیا اومدی، شایدم هزار سال قبل یا هزار سال بعدش ، نمی دونم. فقط می دونم وجود گم شده ای هستی که قرن هاست تو این سرزمین لم یزرع به دنبالش می گردم. شاید هیچ وقت پیدات نکنم ، شاید بمیرم و هیچ وقت نتونم رو به روت وایستم و خودمو تو آینه ی چشات نگاه کنم. شاید تو همون لحظه ای که پیرمرد هزاران ساله منو توی تابوت سیاهش حمل می کرد ، تو هم کنارم بودی . قصه ی من و تو و این سرزمین ، حکایت دور و درازیه . زمان زیادی می خواد تا بنویسمش . ولی هنوز خیلی کوچیکم. کوچیک تر از اونی که قلم رو تو دستم بگیرم و کسی برای نوشتن بهم کاغذ سفیدی بده. من دارم گریه می کنم ... ضجه می کشم ... ضجه های چندش آوری مثه خنده های هراس انگیز پیرمرد هزاران ساله . همه سعی می کنن منو ساکت کنن . یکی فکر می کنه دلم درد می کنه ، یکی فکر می کنه خودمو خیس کردم ، یکی گمون می کنه پاهام سوخته و داره پاهامو با روغن بادوم چرب می کنه ، ولی هیچ کس خبر نداره برای چی دارم گریه می کنم و هوار می کشم. هیچ کس نمی دونه از کجا اومدم و تو اون تابوت بی نام و نشون ، میون منو اون گور کن پیر چی گذشته !

کی ازم پرسید کجا داری میری و چرا میری ؟ اصلا کی ازم پرسید دوست داری بیای یانه ؟! منو بدون هیچ دلیلی از تو جدا کردن و حالا جواب تموم گریه هامو با شیر و پوشک و روغن بادوم میدن ! اونا نمی دونن چرا این قدر دلم تنگ شده . اونا که از دل من خبر ندارن ! اون قدر جیغ زدم و شیون و زاری کردم که آخرش از حال رفتم. میون سرگیجه ای تهوع آور ، صدای کلفت مردی رو میشنیدم که می گفت :" بالاخره خوابید ، همون شربته کار خودشو کرد ، فکر کنم دلش درد می کرد. " و صدای معصومانه ی زنی که می گفت :" چراغ رو خاموش کن ، بذار راحت بخوابه ! " و من میون سرگیجه ای مایوس و تهوع آور ، صدای پیرمرد هزاران ساله رو می شنیدم که با صدایی دلخراش و چندش آور از دور دست ها فریاد می زد :" اونجا سرزمین کورهاست ! " ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 1:22  توسط ر.ص  | 

بايد افكارمو متمركز كنم.بايد بنويسم.هيچ چي مثه نوشتن آرومم نمي كنه، حتي شيشه ي مشروبي كه روي ميز ، كنار دستم گذاشتم و جرعه جرعه وجود هوس انگيزشو به حلقم مي ريزم، حتي سيگار ميون انگشتام كه كوچك  و كوچك تر ميشه و سرمو سنگين و سنگين تر مي كنه. بايد افكارمو متمركز كنم، اما هر چي بيشتر تلاش مي كنم، كمتر نتيجه مي گيرم.

نمي دونم از كجا شروع كنم، از چهارده قرن پيش ، از دويست سال پيش يا از همين حالا. از كلاس هاي درس دانشگاه شروع كنم يا از صف نونايي و اون سيد ديوانه ي چلاق با اون لباسهاي گله گشاد و وجود چندش آورش، از سنگيني روح سرگردونم كه ميون قرون و اعصار شناوره يا سبكي بوي الكلي كه تو هوا پراكنده هست و مشاممو آزار ميده. بيرون پنجره آسمون ابري و غبار آلوده و شاخه هاي تيره ي درختا مثه پنجه ي استمداد لجوجانه ي بچه هاي نيازمند كه آستين كت رهگذرا رو پاره مي كنن ، به صورت آسمون چنگ مي زنن . بخاري كنار پنجره، گرماي زمختي رو به پيكرم مي كوبه و منو بيش از پيش با دنياي بيرون در ستيز قرار ميده. صداي گذر زمان از گلوي ساعت ديواري ، سنگين و بي رحمانه به گوش مي رسه و منو بيشتر و بيشتر در نشئه ي شراب و سيگار غرق مي كنه. نمي دونم بايد تو هوشياري بنويسم يا مستي؟! مگه نميگن آدم مست بي اختيار حقايق رو ميگه و فرياد مي كشه ؟! پس بذار منم تو عالم مستي حقايق درونمو روي كاغذ مقابلم ، فرياد بزنم. تموم اشياء اطرافم مثه عروسكاي خيمه شب بازي برام شكلك در ميارن و مسخره م مي كنن. فقط بطري شراب و سيگار ميون انگشتام در سكوتي دردمندانه با من همنوازن. حتي قلمي كه با اون سعي مي كنم زخم هاي روح خستمو التيام بدم با من سر ناسازگاري داره ، انگار اونم به جبر زمونه تن داده و راه غنيمت و عافيت پيش گرفته. جبر زمونه ... جبر زمونه ... اين جبر زمونه بود كه تو رو سر راهم قرار داد. اين جبر زمونه بود كه منو مبتلا به چيزي كرد كه هميشه ازش فرار مي كردم. ازش فرار مي كردم ؟! از چي فرار مي كردم ؟! از خودم؟! انگار تقدير ما واقعا يه جايي نوشته شده و هيچ راه فراري ازش نداريم ! همون طور كه من ظاهرا هيچ راه گريزي از تو ندارم. هر جا ميرم جلوي چشممي ، هر جا نگاه مي كنم تو رو مي بينم. بعد از اين همه سال ، بعد از اين همه حادثه ، حالا تازه رسيدم به جايي كه هيچ وقت نمي خواستم برسم. شدم همون چيزي كه هميشه ازش فراري بودم . انگار قطار سرنوشت منو تو يه ايستگاه اشتباهي پياده كرده ، يه ايستگاه ابدي كه بايد تا انتهاي زندگيم توش بمونم و بپوسم ، اون قدر بمونم كه انگشت نماي همه ي مسافراي ديگه بشم. با انگشت نشونم بدن و در گوش هم نجوا كنن كه اين همونه ، همون آدم نفرين شده كه محكوم به موندن تو اين ايستگاه شده ، اون هنوزم اينجاس ! هيچ راه فراري هم نداره ! 

هر چی تلاش می کنم تصویر اون سید دیوونه با اون چشمای ورقلمبیده و عرق چین سبز تهوع آورش ، تو نونوایی ، در حالی که دائم انگشتش رو تو دماغش می کرد و با همون انگشت قسمتای سوخته ی نونا رو می شکست ، از مغزم پاک نمیشه . کارگرای نونوایی دائم باهاش شوخی می کردن و اونم می خندید. چشمای وق زدش بی شرمانه روی اجسام اطراف می لغزید و انگشتش پیوسته به وظیفه ی موکدش که دیوونه کردن من بود عمل می کرد.

رژه ی بی وقفه ی این سال های طاعونی به چه انجامی رسیده ، جز نفرت روز افزون من ، جز لگد مال شدن اون غرور باشکوه جوونی که نشکفته پرپر شد. چه انجامی جز روزایی هراس انگیزتر و یاس آلودتر و شبایی مرده تر . چه انجامی جز چروک هایی بیشتر بر گونه ها و سپیدی بیشتر بر گیسوان . این کابوس هراس انگیز زیستن در عین مردگی ، بی هیچ وقفه ای ادامه داره و من در این میونه ، گیج و مبهوت مثه سگ گری تنها و بی کس تو کوچه های یخ بندون زمستون ، بی پناه و مطرود ... ، از کجا آغاز کنم؟!

اون طرف پنجره ، سمفونی باشکوه بارون کم کم سطح خشک طبیعت رو مرطوب می کنه و من در حسرت بارونی شوینده در خودم هستم تا شاید سطح زمخت باطنم رو به طبیعت خودش برگردونه و لایه های نخراشیده و خون های دلمه شده شو بشوره و پاک کنه.

هنوز چند سال دیگه باید بگذره تا بتونم خود حقیقی مو  از زیر خروارها خاکروبه و زباله بیرون بکشم. تا بتونم خودم بشم ، یه موج صاف و یکدست ، بدون هیچ لکنتی. هنوز مدت ها باید بگذره تا بتونم عادات پست و سنت های باطل زندگی کردن با عده ای رجاله و لکاته زیر یک آسمون رو فراموش کنم و به اصلم برگردم. همونی که جست و جوی حقیقت همواره براش با ارزش ترین چیز بود.همونی که شب تا صبح و صبح تا شب به جای کوچه گردی و بازیگوشی های جوونی کتاب می خوند. همونی که ارزش هاش با ارزش های رجاله ها و لکاته ها جور در نمیومد. همونی که تو هفده سالگی می خواست خودشو بکشه چون زندگی رو پوچ دونسته بود و برای بودنش هیچ دلیلی پیدا نکرده بود . همونی که با کله شقی و گستاخی در برابر بسیاری چیزا ایستاد و ترس و واهمه ی افراد محافظه کار و دم غنیمت رو نداشت . همونی که تو ده سالگی کتابای عزیزنسین رو می خوند و درد انسان های رنج کشیده رو با تموم وجودش لمس می کرد. همونی که تو سن چهارده سالگی قصد نجات میهنشو داشت و می خواست با نوشتن کتاب " ایران و ایرانیان" ملتشو نجات بده! همونی که با تموم وجود دیگران رو بر خودش ترجیح می داد . همونی که تو روزایی که اکثریت در فکر کار و بار خودشون بودن ، می خواست کاری انجام بده ، می خواست قدمی برای ملتش برداره ، بارها خطر کرد ، بارها تلاش کرد و بارها و بارها شکنجه شد ، اما نه توسط عمال اجنبی ، بلکه توسط همون کسایی که اونا رو عاشقانه دوست داشت و حاضر بود با تمام وجودش فدای اونا بشه ، توسط همون کسایی که قصد خدمت به اونا رو داشت.

چقدر خودبزرگ بین شدم ! چقدر منم منم می کنم! مگه من کیم ؟! جز کسی که جامعه مهر شکست رو به پیشونیش زده ؟! جز کسی که نتونسته راه و چاهشو درست تشخیص بده؟! من کیم ؟!

بارون اون طرف پنجره بیشتر و بیشتر میشه . طبیعت خیس تر و خیس تر میشه و خاک نرمشی دوباره رو تجربه می کنه . من هنوز سرگرم خودمم . به سال هایی فکر می کنم که مثه باد گذشت. مثه سیلی خروشان و خانمان برانداز گذشت و جوونی و نشاطم رو با خودش برد. به سال هایی فکر می کنم که زیبایی ها رو زشت کرد و زشتی ها رو زیبا ! به این هرزه عجوز دنیا فکر می کنم که چه انسان هایی رو که بی پروا به جرم پاک بودن ، به جرم صادق بودن و به گناه آزادگی زیر چرخ دنده های بی رحم خودش لگدکوب نکرد و چه آدمای پست و دو رو و متقلبی رو که بالا نبرد و بر مسند قدرت ننشوند !

خسته ام ! خسته ! خسته ، نه از ظلم مشتی معلوم الحال بر توده ای ضعیف ، بلکه خسته از ظلم توده ای بیچاره به خودشون ! خسته از این که ریشه های این درخت شیطانی رو تو ذهن همون توده ی مظلوم استوار می بینم. خسته از این که دسته ی تازیانه ی ظلم رو تو دستای خود تازیانه خورها می بینم ! مظلومی رو می بینم که ظلم پرسته ! محکوم بی گناهی رو می بینم که با اشتیاق حکم اعدام خودش رو امضاء می کنه ! آدمایی رو می بینم که در عین حالی که زندگی رو دوست دارن تفنگی رو روی شقیقشون نشونه رفتن و با سماجتی جنون آمیز و لذتی دیوانه وار در فشار دادن ماشه مصرن ! مردمی رو می بینم که به امید این که دریا شکافته بشه با باوری ابلهانه خودشونو به امواج سهمگین می سپرن ! موجودات ذلیلی رو می بینم که سر به سوی آسمون برداشتن و منتظرن منجی شون از راه برسه و اونا رو از بدبختی و رنج و گرسنگی نجات بده !

الان کجایی ؟! چه کار می کنی ؟! آیا به منم فکر می کنی ؟! آیا منم قسمتی از زندگیت هستم ؟! خسته ام ، نه از دوست داشتن تو ، نه از انتظار تو ، بلکه از ندونستن . کاش می دونستم برات کی هستم. کاش می دونستم چقدر برات مهمم. کاش هیچ وقت ندیده بودمت. کاش هیچ وقت باهام صحبت نمی کردی. کاش هیچ وقت برام با اون اداهای ناز کودکانت ناز و کرشمه نمی کردی ... این روزا بیشتر روز رو عینک آفتابی می زنم، این طوری راحت ترم. چون چشام داد می زنن و رسوام می کنن ... چشام داد می زنن که یه گم کرده دارن، چشام خیلی ملتهب و طوفانین ، می ترسم رسوام کنن ...

مینی بوس با حرکتی آروم و پیوسته گردنه های پر پیچ و خم رو پشت سر می ذاشت و جلو می رفت ، راه هایی رو که برای اولین بار تو تموم زندگیم طی می کردم. برام همه ی منظره ها و پلان ها بدیع و غیرمنتظره بودن ، معلوم نبود چند بار دیگه این جاده ها رو باید برم و بیام . معلوم نبود اون جایی که دارم میرم کجاست. معلوم نبود چه جور جاییه و چه جور مردمی داره . داشتم می رفتم ، چون از همه چیز و همه کس بریده بودم. دلم شکسته بود و به هیچ چیز جز رفتن و گم شدن فکر نمی کردم...

تو از رفتن چی میدونی؟! تو از دل کندن چی می دونی ؟! تو از وازدگی و گم شدن چی می دونی ؟! فکر کن سوار اتوبوس شدی و توی چمدونت فقط و فقط لوازم شخصیته و یه پتو که نمی دونی کی و کجا ازش استفاده می کنی. از همه چیز بریدی و هیچ راه برگشتی برای خودت متصور نیستی . داری به جایی میری که حتی یه نگاه آشنا هم برای پاسخ نگاهت وجود نداره. جایی که گرمای دستای مردمش برات تازه و غریبن . جایی که هیچ پرونده ای برای تشخیص هویت تو در ذهن افراد وجود نداره .

به سرزمینی می رفتم که انگار قرن ها در میان پیچ و خم جاده های قدیمی و غبار گرفته و پستی و بلندی های کوه های ناآشنا گم شده بود. می رفتم تا پیداش کنم و برای خودم پناهگاهی بسازم که شاید سالیان سال توش آرامش پیدا کنم یا سالیان سال زخم مردمش رو  رو دلم تحمل کنم و یک دم آروم نباشم. مینی بوس ایستاد و راننده  از آینه به من نگاه کرد و گفت :" آقا معلم ! اینجا باید پیاده شی و سر دوراهی منتظر ماشین وایستی ، ماشین زود میاد ! "

پیاده شدم در حالی که وازدگی و دل کندگی جایی برای اضطراب و ترس باقی نمی ذاشت. به جهنم ! هر چی می خواد بشه بشه . من که دیگه هیچی برام مهم نیس. بذار ببینم سرنوشت برام چی نوشته! چمدونم رو به دستم گرفتم و از جاده گذشتم و سر دوراهی منتظر شدم. تمام حواسم معطوف به جاده ای بود که تا چند دقیقه ی دیگه باید در امتدادش به دنبال سرنوشتم می رفتم. انتهای این جاده کجاست؟! در اون طرف این کوه های غریبی که به شکل مرموز و یاس آوری پشت به پشت هم ایستادن چی منتظرمه ؟! ...

جاده با آسفالتی کنده کنده و قدیمی میون زمینی که به سفیدی می گرایید امتداد پیدا می کرد. چند درخت رنجور و تشنه که بار گرمای تابستونی سپری شده بر پشتشون بود در اطراف جاده با فاصله ی نسبتا زیاد به چشم می خوردن . انتظار به طول انجامید و کم کم بی حوصلگی و نگرانی داشت وجودمو ملتهب می کرد ...

می دونی انتظار یعنی چی ؟! می دونی غربت چیه؟! تا حالا شده چمدونتو ببندی و همه چیز و همه کستو ترک کنی و ندونی مقصدت چیه ؟! تا حالا شده فقط برای رفتن بری ؟! می خوام برات از سرزمینی بنویسم که روی هیچ نقشه ی جغرافیایی ثبت نشده . سرزمینی که انگار سالهاست نیست و نابود شده و تنها حکایت و اسطوره ای از اونا باقی مونده. جایی که تو در عین حالی که همیشه اونجا زندگی کردی ولی هیچ وقت ندیدیش. نمی دونی چقدر دوست داشتم الان اینجا باشی و به جای این که برات بنویسم  تو چشمات نگاه کنم و همین ها رو برات زبونی بگم. ساعت ها و روزها جلوت بشینم و اون قدر برات حرف بزنم که دیگه هیچ حرف نگفته ای بینمون باقی نمونه. تو هم برام بگی که تو این سرزمین چه کار می کنی؟! اصلا چطور شد که ما اینجا به دنیا اومدیم ؟! ما که مال اینجا نیستیم. ما که هیچ چیزمون شبیه این مردم نیس! می خوام ماه ها و سال ها جلوت بشینم و برات درباره ی مردمی صحبت کنم ... نه ، وقتی تو جلوم نشسته باشی دوست دارم فقط راجع به یه چیز صحبت کنم ... ، نه درباره ی مردم اون ور کوه ها ، نه درباره ی دیاری که من و تو سال هاست تو اون مثه دو تا بیگانه زندگی کردیم ، نه درباره ی سرزمین کورها ! ... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 13:56  توسط ر.ص  | 

در کلاس به صدا در اومد.معلم پشت میزش نشسته بود.مدیر مدرسه وارد شد.از معلم اجازه خواست و اسم من و صباغیان رو صدا زد.گوشهام تیز شد و صورتم مور مور کرد.فکر کنم رنگ از روم پرید یا شایدم صورتم سرخ شد. با خودم گفتم این پسره ی لوس مسخره از آخر سر،کار خودشو کرد.با ترس و لرز از کلاس رفتم بیرون. مدیرمون، آقای رضایی، با اون چشمای غضب کرده ی همیشه عصبانیش بهم خیره شد .چشمهاش وقتی سر صف برامون از خدا و پیغمبر صحبت می کرد غضبناک تر و هراس انگیزتر می شد.خانوم معلم هم پشت سر اومد بیرون.هنوز حرفی نشده بود که مدیر یه سیلی محکم به گوشم نواخت.صباغیان خیلو سرشو پایین انداخت.می دونستم این پسره ی کثافت از آخر سر کار خودشو می کنه! مدیر با صورت برافروخته، کاغذی رو از جیبش درآورد و جلوم گرفت:" تو که تو کلاس چهارم دبستان به این قشنگی می نویسی، به جای این نامه ی تهدید آمیز نمی تونی چیزای خوب بنویسی ؟!" زدم زیر گریه و براش دلیل آوردم که این صباغیان سگ توله قبلا چطوری منو چزونده و کلافم کرده، ولی مگه آقای رضایی به خرجش می رفت؟!خانم معلم هم دهنشو باز کرد و هر چی تونست بارم کرد. آخ که چقدر بعضی ها الکی شیرین می شن و بعضی ها بیهوده تلخ ! آخه این صباغیان نکبتی چیش از من بهتره !؟

انگار از همون اول برای این آفریده شده بودم که یه شورشی باشم و با ظلم بجنگم و علیه ش بنویسم.تعداد نامه هایی که تو دوران مدرسه به مدیر و معلمام نوشتم و بهشون اعتراض کردم قابل توجهه! یادمه سال دوم دبیرستان یه معاون داشتیم که خیلی آدم ناتوی نفهمی بود. کلاس ما نزدیک دفتر بود.بچه ها قبل از این که معلم وارد کلاس بشه خیلی سر و صدا می کردن ، من هم جزوشون ، ولی واقعا به اندازه ی بعضی ها سر و صدا نمی کردم. معاون مدرسه که می اومد ساکتمون کنه ارشد کلاس که باهام لج بود اسم منو جزو متخلفین می داد بهش . اونم هی بد و بیراه بارم می کرد. بعد از چند بار بهم گفت به عنوان جریمه موهای سرمو با نمره ی چهار بزنم.منم که کارد به استخوونم رسیده بود بهش گفتم که نمی زنم ! نزدیک بود به تیپ هم بزنیم که مدیر مدسه سر رسید و منو به طرف دفتر مدرسه هل داد و اونجا خدمتم رسید. منم طبق معمول زود گریه افتادم. بچه ننه نبودم ولی زود گریه می افتادم. الان هم دست به گریه ام خوبه ! ارشد کلاس برای شهادت اومد ولی مشخص بود که پشیمونه و می دونه چی گندی زده. وقتی مدیر رفت بیرون ، ارشد کلاس برای دلجویی ازم اومد ولی بهش گفتم که دیگه فایده نداره و گندی که زده به این راحتی ها پاک نمیشه. مدیر یه نامه برای پدرم نوشت که فردا بیاد مدرسه . چقدر نگران و ناراحت بودم ! حالا می فهم که این نامه ها چقدر پوچ و بی ارزشن ! من هم رفتم خونه و یه نامه ی چهار صفحه ای نوشتم و توش تمام گندای معاون مدرسه و نماینده ی کلاس و سوء مدیریت های آقای مدیر و شرح حماقتاشونو نوشتم و درد دل های گفته و نا گفته ی دانش آموزا رو توش آوردم و فرداش دادم به معاون دیگه ی مدرسه ، آقای علوی ، که بده به مدیر. یاد آقای علوی به خیر . مرد خوبی به نظر می رسید. سال اول دبیرستان دبیر ادبیاتمون بود. یه بار سر کلاس انشاء براش کتاب " قلعه ی حیوانات " جورج اورول رو خلاصه کردم و خوندم و از اون موقع ازم خوشش اومد. اواخر سال تحصیلی بود. چند روزی گذشت. خیلی دوست داشتم بدونم مدیر نامه رو خونده یا نه . فقط دیده بودم که مدیر و معاونا وقتی منو می بینن یه جوری بهم نگاه می کنن و سعی می کنن زیاد جلوم آفتابی نشن. انگار ازم حساب می بردن ! امتحانات آخر سال شروع شد. اواخر امتحانات یه روز مدیر مدرسه جلوم سبز شد و گفت : " نامه تو خوندم، اگه برام فحش هم می نوشتی، بازم ناراحت نمی شدم! " بهش گفتم :" من هیچ وقت همچین کاری نمی کردم! " اما خودم می دونستم که تو دلم بهش خیلی فحش می دم.

آخ... انگار همین دیروز بود... الان هم دارم می نویسم ... مثه دیروز ... مثه پریروز... مثه هفته ها و ماه ها و سال های پیش... فقط مخاطبام تغییر کردن و یه کم بزرگ تر شدن! نمی دونی چقدر تنهام ... نمی دونی چقدر دوست دارم الان پیشم باشی و سرمو بزارم رو زانوت و زار زار گریه کنم ... آخه کجایی لامذهب ؟! چرا ازت خبری نیست ؟! خسته شدم از بس به یاد تو خوابیدم و به یاد تو بیدار شدم ! یادت داره مثه خوره از درون پوکم می کنه.

آخ که دیگه فرنگیس عشق تو داغونم کرد

به کی بگم که چشمات تو غصه زندونم کرد

دیشب دوباره خوابتو دیدم.نشسته بودی رو زمین.فکر کنم تو اتاق خودم بودی. من پشت سرت ایستاده بودم.بهت گفتم:" دوستم داری ؟"  آروم برگشتی و نیمرخ صورتت رو دیدم ولی نگاهت به زمین بود.خیلی آروم و با طمانینه سرتو به علامت مثبت تکون دادی. انگار غم تموم دنیا تو دلت بود.

چقدر همه چی زود می گذره ! اون بهروزی لوس نونور نازنازی با اون شلوار لی و بندونک بچه ننه ایش ،همین الان هم فکرش حالمو به هم می زنه. همیشه ی خدا باهاش درگیر بودم و انگار یکی از رسالت های وجودیم تو اون کلاس مبارزه با اون بود. تقریبا همه ی کلاس باهاش لج بودن و یک دو جین از شاگردا به فرماندهی من همیشه مشغول برنامه ریزی برای چزوندن و کتک زدنش بودن.البته چون خوشگل و نازک نارنجی بود بعضی از بچه ها هم حسابی می مالوندنش. اون موقع من ازین کارا چیز زیادی سرم نمی شد.الان تعجب میکنم که چطور بچه های کلاس پنجم دبستان این کارا رو می کردن ! ولی من تمام عزمم جزم بود که یه بار هم که شده این پسره ی انتر رو یک کتک درست و حسابی بزنم. ولی هیچ وقت این فرصت نصیبم نشد، چون همیشه زنگ آخر که به زنگ "خانه ها " معروف بود باباش میومد دنبالش و می بردش خونه. بعضی موقع ها هم خانوادگی میومدن دنبالش.

یه روز تو کلاس طبق معمول مشغول نقشه کشیدن برای زدنش بودیم و می خواستیم اون روز زنگ آخر هر طور شده کار رو یکسره کنیم و حسابی خدمتش برسیم. یادمه اون روزا تلویزیون یه تله تئاتر ایرانی پخش می کرد که در مورد اشغال اروپا توسط نازی ها و مبارزه مردم با اونا بود . من خودمو جای مبارزان اون تئاتر فرض می کردم و خانم معلم و بهروزی رو مثل افسرای نازی. بهروزی برگشت و بهم نگاه کرد ، منم بلند شدم و کمر بند شلوارمو بهش نشون دادم و براش خط و نشون کشیدم که زنگ آخر با همین کمر بند خدمتت می رسم. خوب شکل و شمایل کمر بند رو یادمه. یه کمر بند چرمی مشکی با سگک فلزی براق . معلم دید و اومد سراغم. چون قبلا هم شنیده بود که عزیز دردونشو اذیت می کنم ، یه راست منو برد دم دفتر و بهم گفت کمربندمو باز کنم و بعدش با همون کمربند چنان به حسابم رسید که صدای گریه ها و عجز و لابه هام توی سه طبقه ی ساختمون پیچید.

سال ها گذشت و دیگه بهروزی رو ندیدم تا این که موقع امتحان کنکور، دم در ورودی دیدم برای شرکت در کنکور ورودی دانشگاه ، اونم اومده. پدر و مادر و خواهرش هم اومده بودن. نمی دونم چرا باقی فک و فامیلشو نیاورده بود! انگار زمان به عقب برگشته بود. هنوز هم همون بچه ی لوس و حال به هم زن همیشگی به نظر می رسید. احساس من نسبت بهش با اون زمان زیاد فرقی نکرده بود. فقط با اون سن و سال و تو اون موقعیت نمی تونستم برم جلو و یه مشت محکم بزنم توی صورتش ! می دونستم اگه این کارو بکنم بازم یه نفر مثه خانم معلم پیدا میشه که به جای یه مشت ، ده تا مشت توی صورتم بزنه!

 بارون کمی شدیدتر شده.دیگه به حدی رسیده که بتونه صورتمو خیس کنه. امروز از صبح فکرت تو سرم افتاده و داره دیوونم می کنه. مردم تو خیابون دارن این طرف و اون طرف می دون که یه جوری سرپناهی برای خیس نشدن پیدا کنن. اما من مثه مسخ شده ها تو بارون ، تو پیاده رو راه می رم و با این بارون زود هنگام یه جورایی حال می کنم. تو کیفم چتر دارم اما دوست دارم خیس خیس بشم، اون قدر که ازم آب بچکه.

رو به تو سجده می کنم، دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت ، مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم ، نماز من نماز نیست

مرا به بند می کشی ازین رهاترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی. 

بالاخره مثه موشای آب کشیده به مدرسه رسیدم. مدیر مدرسه با دیدن من به ساعتش نگاهی کرد و زیر لب غرولندی گفت . سعی کردم ندیده اش بگیرم . انگار اون روز اون بارون زود هنگام همه چیز ، حتی زمان رو شسته بود و به هم ریخته بود. انگار مدیر همون آقای رضایی بود که با چشمای غضب کرده و عصبانی برام خط و نشون می کشید و خانم معلم با همون کمربند که هیچ وقت به من پسش نداد منتظر بود دستمو جلو ببرم تا یه شلاق دیگه بزنه، به جرم عصیانی که بر سکوت و نظم کلاسش کرده بودم. بهروزی رو می دیدم که با همون موهای فرفری مشکی و قیافه ی لوسش در جایگاه معلمان، بیخ دل مدیر نشسته بود و چای می خورد و صباغیان رو که حالا معاون مدرسه شده بود.

دفتر حضور و غیاب معلمان رو بر خلاف خواسته ی مدیر با خودکار سبز امضاء کردم و امضام رو طوری بزرگ و کشیده کردم که روی امضای بهروزی و صباغیان رو گرفت.بدون هیچ حرفی دفتر کلاس رو برداشتم و به کلاس رفتم. تو راهرویی طولانی و رعب انگیز که بیشتر به راهروی اسارت کده های نازی ها شبیه بود افسران اس اس رو می دیدم که هر کدوم با یه دفتر بزرگ زیر بغل به یکی از سلول ها وارد می شدن و هر از گاهی صدای ضجه و شیون یکی از زندونیا  از سردابه های مخوف به گوش می رسید. وارد کلاس شدم . بچه ها مثل سربازان تازه وارد اردوگاه آشویتس خبردار ایستادند. بی توجه پشت میزم نشستم. دفتر حضور و غیاب کلاس رو باز کردم. نام بهروز بهروزی ۳۲ بار نوشته شده بود. هر چی میون اون تکرارها دنبال اسم خودم گشتم خبری نبود! مغموم و نا امید دفتر رو بستم و سرمو گذاشتم روی میز. امروز رو درس نمی دم...

امروز جلوی اسممو تو دفتر حضور و غیاب دبیران با رنگ سبز امضاء کردم ، اونم امضایی به بزرگی تمام دفتر حضور و غیاب .توی دفتر مدرسه به دبیر الهیات گفتم " دبیر خرافات و بت پرستی " و نشریه ی جوان که برای مطالعه ی معلمان به مدرسه می فرستن رو وسط دفتر پهن کردم و روش ۳۲ بار شنا رفتم. سر کلاس هم هر سه زنگ به بچه ها درس ندادم و گفتم هر کاری دوست دارن بکنن.

چند لحظه پیش زنگ آخر خورد و دانش آموزا به خونه هاشون رفتن. همه خیالشون راحت بود که کسی سر راهشون رو نمی گیره و هیچ کس نقشه ی زدنشون رو از قبل طراحی نکرده. همه با خیال راحت به خونه هاشون برگشتن . من تو کلاس تنهام.

آخه تو دیگه چرا تنهام گذاشتی ؟! این راه و رسمش نبود. تصویرت دائم جلوی چشامه. چرا نمیای پیشم؟!

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی ،شکنجه اشتباه نیست.

بیا منو ببر یه جایی زندونی کن. یه جای ساکت و خلوت. فقط هر از گاهی بیا و برام نان و شراب بیار. از همون شراب هایی که هفت سال پیش انداختی. از همون هفت ساله هاش.از همون نونایی که خودت با دستای قشنگت می پزی. فقط هر از گاهی بیا که بدونم هستی. بدونم هنوز مال منی. برام نان و شراب بیار و ازم بخواه که فقط بنویسم. می خوام مدت ها تنها باشم. می دونم که می تونم بنویسم. می تونم بنویسم، باید بنویسم ، بهترین نامه های تهدیدآمیز رو ، زیباترین و سوزناک ترین مرثیه ها رو ، کوبنده ترین اعتراض ها رو ، اعتراض هایی با عطر امیدهای به فردا ، اعتراض هایی به شکل دیروزهای امروز ! ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 8:9  توسط ر.ص  | 

 
براي من ، براي تو و براي هركس ديگر ، گويي به فاجعه مي ماند زماني كه نتواني به هيچ چيز تعلقي پيدا كني. با يك رويا شروع مي شود، مي بيني كه ديگر وجود نداري و همه ي واقعيت ها رويايي بيش نيستند. رويايي كه افسونت مي كند و تو در افسونش غرق مي شوي. ديگر حبابي بيش نيستي كه در فضايي "بي كران" و "متناهي" سرگردان است. آن وقت ديگر نمي تواني به هيچ چيز دلبستگي پيدا كني. آن هنگام زماني است كه فارغ از تعلق، دوست داري حتي حباب هم نباشي، و اين حس "نبودن" است كه تو را از سوداي "شدن" آزاد مي كند و "تو"ي اسيرت را در اعماق خود هيچ مي كند. آن وقت ديگر "هيچ" هم نيستي ...
و گويي به رويا مي ماند ، زماني كه قدم هايت در بي خودي فرو مي روند و ديگر زمين را سطح اتكاي خود نمي يابي. همه چيز برايت خوابي بيش نيست ، و تو از خود (KHODE) بودنت در رنجي و براي فراموش كردن اين روياي شوم ، كه انتهايش "نيستي" در عين "هستي" و "هستي" در عين "نيستي" است، خود را به هر سو مي زني ، به هر ريسماني چنگ مي اندازي و سرانجام نا اميد از همه چيز "اميد" را تجربه مي كني و در مي يابي اميد هم رويايي بيش نيست و نااميدي نيز.
در اين لحظه است كه مي فهمي بايد از همه چيز جدا شوي، در مي يابي ، حتي نااميد هم نبايد باشي. اما مگر مي شود نفهميد! دوباره سعي مي كني . تلاش مي كني تا خود را دلبسته كني. اما مگر مي شود نفهميد! براي فراموش كردن اين كابوس، پنجه به استخوان هايت مي اندازي، اما سردي استخوان هايت دوباره تو را به هيچ مي كشاند. لطافت گونه هايت را لمس مي كني ، اما سكون تب دارشان تو را به حركت وا مي دارند ، و تو ناچاري بروي . به آينه مي نگري ، اما تصوير چروكيده و معكوست تو را پس مي زند . پس بايد بگريزي . براي تو قراري نيست . بايد محو شوي . بايد حتي "نا اميد" هم نباشي . حال " نااميدي " را تصوير اميد مي داني در آيينه ي انديشه ي مسدود . اما تو ديگر مسدود نيستي چون تعلقي نداري . دوست داري سد بسازي ، دوست داري مسدود كني امواج سهمگين "نبودن" را ، اما براي بنايش هيچ اتكايي نداري، و باز در هيچ فروتر مي روي و پنجه هاي عدم حلقوم سكونت را مي چسبند و تو را به تكاپو وا مي دارند.
مي خواهي حركت كني ، مي خواهي بروي ، اما نمي داني كجا ؟! دوست داري كسي با انگشت انديشه ، رهنمايت باشد . به ريسمان ها چنگ مي زني. مي خواهي در امتدادشان پيش بروي ، اما در امتدادشان گم مي شوي و دوباره خود را سرگشته حس مي كني. دوست داري نباشي ، اما هستي ، مي خواهي باشي ، اما نيستي . سرگرداني . از خود مي پرسي : " چه بايد كرد؟"  براي بودنت دليل مي تراشي ، يكايك حبابي بيش نيستند ، در ميان عضلات تفكرت محو مي شوند و تو نيز بيشتر در مرداب نبودن فرو مي روي . اندك اندك پايين مي روي ، پايين تر ، پايين تر، چهره ات به خاك مي خورد ، چشمانت را باز مي كني ، مي بيني هم رنگ خاك شده اي . با خود مي انديشي " عجيب رنگ زيباييست!" فروتر مي روي ، در ان جا مي ماني ، لحظه اي فكر مي كني قرار گرفته اي ، اما بازوان زمين انديشه ات را فشار مي دهد و توان تنفس دل را از تو مي گيرد ، و تو ناچاري باز گردي. دوباره به روي خاك قدم مي گذاري، اما اين بار او را دوست داري. از نگاه خاك، دل خسته مي شوي، دلت آبي آسمان را مي طلبد، به حركت ابرها مي نگري و خود را برفرازشان مي يابي. از آن بالا زمين را حبابي مي يابي ، در آغوش هيچ. اما تو از هيچ بودن هم خسته اي.
فروتر مي روي . دلت از سنگيني خاك خسته است و انديشه ات زير بار سئوالات بي شمار به سختي مي تپد. بيشتر مي روي، از همه چيز دل كنده اي . اندك اندك سئوالاتت جواب داده مي شود و دلت از خاك خسته رهايي مي يابد. به پايين مي نگري . زمين را غرق در اندوه خود مي يابي . با خود مي انديشي. تنها خوشبخت بودن را نمي پسندي. به خويش تلنگر مي زني. به خاك بازمي گردي و در راهت جرعه اي ابر براي تشنگان به ارمغان مي آوري.
تو اكنون همه چيز را دوست مي داري، همه چيز برايت رويايي شيرين و دوست داشتني است و به آن عشق مي ورزي. ديگر برايت بودن و نبودني در كار نيست. اكنون تو "هيچ" هم نيستي.
 
( لطفا روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید)
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 16:21  توسط ر.ص  | 


يكي بود، يكي نبود. سياوش نامي بود، اسير زمين ، و چگونه مي دانست،كه مي دانست، دانستن ، حجم عادت به ندانستنهاست. از صبح تا شام در انديشه هايش تاريكي را به روشنايي متصل مي ساخت و خط مي كشيد بر بطلان زندگي.

سياوش نقاش بود. طرح مي انداخت روي سپيدي معصومانه ي خلوص. نقش مي كشيد، نقش زندگي ، نقش من ، نقش تو. روي ذهن بوم گل مي ريخت. براي قناري ها خانه ي بي در مي ساخت لبريز از پنجره.كوه مي كشيد ، دريا،آسمان ، پرنده ، سبزه زارهاي وسيع و جنگل هاي انبوه. باغ ها را گسترده مثل آغوش باز احساس. در شهر فواره مي ساخت، جاري مي كرد آب را و سقوطش را گواه مي گرفت بر انهدام زندگي. سايه مي زد ، انسان را در آفتاب عدالت ، گل ها را در آستانه ي بلوغ نور ، خورشيد را در روشنايي خدا. رنگ مي كرد،  كوه ها را به رنگ باد، آب را به رنگ تشنگي، تشنگي را به رنگ خاك،خاك را به رنگ آدم، آدم را به رنگ مرغان عشق ، هفت رنگ، هفت صدا، هفت پر ، و در هفت شهر عشق پرواز مي داد او را ، تا هفت آسمان.

در عشق بوداي معرفت بود. قلم مويش روي انديشه هاي سرخ شقايق ، مهاويرا را مذهب رياضت مي آموخت.

در وسعت علف ها ، تا اوج سبز بودن كوچ مي كرد و روي ثانيه ها يورتمه مي رفت  به رفتار رود. عجيب شوق زيستن داشت وقتي با نگاه نجيبانه ي خاك انس مي گرفت. تمام نبوغ و هوشش را در نگاه چشم ، به ژرفاي حادثه مي برد. زيستن را آموخته بود از محيط زيست. خوش مي نواخت سوداي دل را در ترانه ي عقل. نگاه باكره اش، يكسر تقدس بود كه روي سيماي آسمان مي ريخت و ملكوت را آبي مي ساخت ، نه آن تقدسي كه مقدسش " من  " باشم، نه ، سونات صبح بود بر ذهن صاف مهتاب.

به چشم، قلم مو را روي رستاخيز رنگ ها مي رقصاند، به دل يكسر سماع بود كه  در جشن صوفيان پا مي كوفت بر اكسيد زندگي. كوه ها را با وقار مي كشيد، سبزه ها را به رنگ مظلوميت، عدالت را بر پشتشان به رنگ وقاحت و خورشيد را بر فرازشان به رنگ شرم.

برای خواندن متن کامل داستان روی گزینه ی "ادامه ی مطلب " کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:35  توسط ر.ص  | 


سر می کشم به آسمان حقیقت

انگار  ستاره هاش

در عزلت بی کرانشان غنوده اند.

فریاد می کنم هجای غربت خویش را ...

تک شهاب خسته ای برق می زند ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 22:33  توسط ر.ص  | 

از خود بیگانه کردند ما را ، آن چنان که نبینیم و نشنویم آن چه را که باید دریابیم. احساسمان را کشتند و بر اندیشه مان آب دهان افکندند. ما را در ردیف شرورترین موجودات عالم قرار دادند و به ما همچون تبه کاران بالفطره نگریستند ، حال آن که خود نیرنگ ها در آستین پنهان داشتند. فریادهایمان را به ناله مبدل ساختند و ناله هایمان را به آه و آهمان را نیز در سینه آنچنان محبوس نمودند که نرود سودای سربالایی فراتر از آن چه باید! آن گونه پروراندند مارا که گوسفندهایی رام و گوش به فرمان گردیم و به جای چرا گفتن به چرا کردن فکر کنیم و "معیشت" مشکل لاینحل تمامی عمرمان گردد، تا نخوانیم مفهوم زندگی را و نشنویم فریاد آزادی را و احساس نکنیم ترنم خوش الحان عشق را.

مشاممنان به بوی تعفن مردار زندگی خو کرده است و انگار اگر عطر خوش زندگی به دماغمان برسد ، ناخوش می شویم! آن قدر در سوگ مردگان هزاران ساله گریانیدندمان و آن چنان در تخریب زندگی ، وعده ی آرامش پس از مرگ را در گوشمان خواندند که یکسره به مردگانی در هیات زندگان درآمدیم و جز نفرین مرگ در زمزمه های هر روزمان نجوایی نیست. آوای نفرت در گوشمان خوش تر می آید تا نغمه ی دوست داشتن و هیات هراس انگیز سکون را بر اندام شکیل و موزون آفرینش ترجیح می دهیم.

ما مترسک های سوگ وار هزاران ساله ،در سرداب تنگ و محنت بار ویرانی و خمودگی ، بار رسوایی های بزرگ تاریخمان را بر دوش می کشیم ، تاریخی که همچون بختکی منحوس ، سنگینی مصیبت بارش را بر جسم و جانمان تحمیل کرده است .

ما بره های رام و فرمانبردار اطاعت و سرسپردگی هستیم . ما از گور دشمنانمان استمداد کردیم و میراث دار آیینی شدیم که برگ برگ کتاب قانونش به خون پدران و اشک و آه مادرانمان آغشته است.ما در کتاب ظلم در جست و جوی حرف عدالتیم و در تاریکی شب به دنبال خورشید حقیقت می گردیم ...

انگار نادانی ما را پایانی نیست ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 15:40  توسط ر.ص  | 

مرا چه نسبتی است باتو ؟! مرا چه سر سازشی است با تو ؟!  من که با اندک وزش احساسی به طوفان انقلاب درمی غلتم و با اندک تلاطمی ، هستیم همه باد فنا می گردد ! من که گلبرگ های نازک اندیشه ام طاقت اندک کدورتی ندارند و همیشه همه چیز را خوب و بی آلایش می طلبند. من که هنوز قلبم پاکی کودکی را از دست نداده است! من هنوز بچه ام ! هنوز هم دوست دارم بادبادک به دست در میان کوچه ها بدوم و آنچنان بادبادکم را در آسمان اوج دهم تا صورت خورشید را بخراشد و ابرها را پاره پاره کند ،  بادبادکم خیس شود از نفس ابرها و بسوزد از گرمای خورشید!

من هنوز دوست دارم در باغچه ی خانه خاک بازی کنم ، کلبه های گلی بسازم با سقف هایی ساخته شده از چوب های میم. من هنوز دوست دارم در میان خواب گیج و مبهم ظهرها ی تابستان ، با چادر مادرم خانه بسازم ، یک سرش را ببندم به دستگیره ی در و سر دیگرش را به صندلی ، آن گاه آن خانه، بزرگ ترین خانه ی دنیا خواهد شد و زیباترین و شیرین ترین زندگی در میان گل بوته های معلق زیبایش خواهد شکفت. دلم تنگ است برای روزهای بازی و شور ، دلم تنگ است برای شب های بی دغدغه ، شامگاهی که تشویش فردای آن همچون عنکبوتی سمج در گوشه ی سقف ، نترساندش. آخ که چقدر شیرین بود روزهای دوچرخه سواری با دست های باز و چشمان بسته تا آخر کوچه ، تا انتهای روز . چه شیرین بود نجوای مادر در آشپزخانه ی گرم و مرطوب ، و چه افسون کننده و زیبا بود خمیازه ی ماهی ها درون حوض آبی حیاط ، در میان انعکاس شاخه های درختان سبز . انگار از میان تمامی این چیزهای خوب ، هیچ چیز نمانده جز موجود مرموزی در درونم که به پرده های وجودم چنگ می زند و ضجه می کشد. من هنوز هم از بزرگ ترها می ترسم! از آدم هایی که با بازوانی نیرومند و سرکش و صدایی کلفت و بی رحم ، همه ی چیزهای خوب را برای خود می خواهند و برای به دست آوردن همه ی آن چیز های خوب ، همه ی کارهای بد را انجام می دهند. من از سماجت بی رحم چشمان وق زده و از جسارت بی وقفه ی زبان های بیهوده خسته ام . من گرسنگی کودکان تهیدست را می فهمم و ذهن کودکانه ام از هجوم دردمندانه ی نگاهشان لبریز می شود. من حقیقت اندیشه را بر چوبه های دارهای کاغذی درک می کنم و نعره ی وقیح گلوله را در گوش اندیشه های سبز می شنوم.

انگار نبض زندگی در میان شکم های فربه و دهان های باز و سرهای کوچک و دست های دراز مرده است. انگار دیگر هیچ گاه چوب های میم ، سقف کلبه های گلی مرانخواهند پوشاند . در ازدحام افسرده ی اتومبیل های آهنی پردود و خاک گرفته ، دیگر هیچ گاه نخواهم توانست تا انتها ی کوچه با چشمان بسته و دست های باز بدوم. از آسمان بوی نفرت می آید، و ابرها، کینه ی دیرینشان را بر صورت مردمان استفراغ می کنند . گویی در این شهر دیگر نگاه باکره ای نمانده است . دیگر در آسمان دروغین این دیار جایی برای پرواز بادبادک ها ی من پیدا نمی شود ! مرا چه نسبتی است با تو ، ای طاعون شرافت انسانی ؟! مرا چه نسبتی است با تو که گل های گلدانت را با استفراغ اندیشه ی عافیت طلبت  آب می دهی ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:40  توسط ر.ص  | 

 چند ماهی است که مطلبی در این وبلاگ ننوشته ام. نه این که ننوشته باشم ، نوشته ام ، اما نه در اینجا. برخی را به دست باد سپرده ام تا هر کجا تقدیر بود ببرد و به گوش های شنوا و چشمان بینا برساند و برخی را در صفحات خونین دل محبوس داشته ام. حکایت تلخی است ، حکایت نوشتن در این دیار! انگار دست هایی گلویم را می فشرند و کلمات به سختی از حلقومم به بیرون درز می کنند. بعضی چیزها را نمی شود گفت از هراس نامحرمان و برخی را نباید گفت از ترس محرمان!

معجون تلخی است "بودن" ! انگار خمیرمایه ام را با تنهایی سرشته اند. در بی کسی خویش مبهوتم! دوستانی هستند اما ، آشنایانی و خویشانی. دوستشان می دارم و در تاریک ترین لحظات ، روزنه ای از روزند. حکایتی اگر بین مان هست و به هم گره می زند مارا ، همان داستان درد مشترک است. انسان ها با دردهایشان به هم پیوند می خورند. درد مشترک همه ی ما تنهایی است. عده ای آن را دریافته اند و گروهی گریزانند از این واقعیت . حقیقت این است اما که همه تنهاییم. ژان پل سارتر حق داشت که "تنهایی انسان" را جزو ارکان اساسی اگزیستانسیالیسم خود قرار داد . همچون پرندگانی که در زمستان خود را به هم می چسبانند از هجوم سرما ، هراس از تنهایی است که ما را به هم پیوند می زند. می خواهیم بگریزیم از حقیقت وجودمان، و لحظه ای در تخدیر جمع از یادمان برود که در زمینی به وسعت یک فنجان چای چقدر تنهاییم!

فلسفه ی کشیدن سیگار نیز همین باشد شاید! آخر هر چیزی فلسفه ای دارد . مثلا غذا می خوریم تا درد گرسنگی نباشد. در جست و جوی شادمانی و رضایتیم تا از اندوه و رنج بکاهیم. برای چه سیگار می کشیم ؟! سیگار می کشیم تا رنج تنهایی خود را فراموش کنیم. بسته ی سیگار رادر نزدیک ترین محل به قلبمان می گذاریم، طوری که همیشه کنارمان باشد و از وجودش دلگرم باشیم. آن گاه با ولعی خاص بسته را از جیبمان بیرون می آوریم و یکی از آنها را بیرون می کشیم و در بین انگشتان خود فرو می بریم.فندک را آنچنان مایوسانه روشن می کنیم که گویی میخواهیم آتش بزنیم به تنهایی مان و اولین پک را آن گونه محکم و مشتاقانه و لجوجانه می زنیم که گویی معشوق مان را بعد از مدت ها در آغوش گرفته ایم و می خواهیم ثابت کنیم که فقط متعلق به خودمان است ! می دمیم خمیرمایه ی وجودش را در ریه هامان ، به همان جا که احساس تنهایی و بی کسی از آن برمی خیزد ، تا احساس کنیم کس دیگری نیز آن جا هست و از میان برود آن خلاءِ ساکت مغموم و بی انتها!

انسان هر چه به خود آگاهی بیشتری برسد، احساس تنهایی ، بیشتر او را در کام می کشد، تا بدان جا که دیگر هیچ اکسیری را یارای علاج آن نخواهد بود و هیچ اجتماعی سکوت دردآلود درونش را به چالش نخواهد گرفت. دیگر تنها اوست که اوست . وانهاده ای درزمین ! موجودی به جبر آفرینش خویش مجبور! اینجاست که انگشت نمای خلق می شوی و همچون طاعون زده ای از همه کس و همه چیز گریزانی  و خود را وصله ای ناجور بر پیکر این هستی نفرین شده می یابی.

درد وجود مصرانه بر پیکرت زخم می زند . گویی نمی خواهد دمی از هستی اجباری خویش غافل باشی. درها و دیوارها ، صورتک ها و مترسک ها ، زمزمه ها و فریادها ، همه و همه یادآور این هستی جان فرسایند ،تا که گذر موذیانه و مرگ آسایش را با پوست و گوشتت احساس کنی ... یک شکنجه ی تدریجی و بدون توقف !

به راستی به کدامین گناه محکوم به این حبس هزاران هزار ساله گردیدیم، به کدامین نفرت رانده شدیم و به کدامین دادگاه عدالت ما را قضاوت کردند؟! این دخمه ی شکنجه و انتحار ، این سردابه ی تنگ و بی عاطفه از برای چیست ؟! از برای ارضای احساس خدایی خدایان ؟! یا برای هیچ! برای هیچ کس ! برای هیچ چیز! این فریادها و ضجه ها ، این التماس ها ، آیا به گوش خدایان نمی رسد؟!این چهره های داغ دیده و این چشمان از کاسه برآمده ، این دهان های هوار کشیده و دست های خراشیده و تاول زده که دل رذل ترین آدمیان را لحظه ای به تردید وا می دارد و به درد می آورد ، در قلب خدایان آیا اثر نمی کند؟!

خیشی به پشتمان بسته اند و ما را به شخم مزرعه ای بی حاصل و بی انتها واداشته اند و حکم ازلی و ابدیمان این است که در نیمه راه این کابوس بی انتها ، ساکت و مایوس، با باری سنگین بر پشت و خاطره ای زهرآگین در ذهن، تلف شویم و اجسادمان خوراک این خاک بی ثمر گردد. افسوس که حاصل تمامی این زندگی بی معنا جز خراشی بر سنگ نیست!

نوشتن اما حس غریبی است! حاصلش موجودی است شبیه خودت. مانند تو ، یک سیاهی تنها و بیگانه، و اندام یک هستی بی معنا! یک مفهوم پیچیده و پر لعاب بر پیکره ای سرد و بی نقش. کلماتت را ورانداز می کنی و می بینی پاره ای از خویش را ، که چگونه همچون دلقکی خاموش و غم زده ، تنها و مایوس ،بر صندلی سپیدی در بیابانی لبریز از پوچی و بی رنگی ، نشسته است.

می نویسم تا پاره هایی از وجودم را در میان این ابهام سرگیجه آور تنهایی ببینم. پاره هایی که انگار خود منند، جزئی از وجودم ، قسمتی از دردم ، وسعتی از تنهاییم .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:22  توسط ر.ص  | 

مطالب قدیمی‌تر